مامور قتلهای غیراتفاقی | فصل اول
باعجله گفتم «آره، من کُشتمش.» و در ظرف یکبارمصرف غذا را باز کردم. لعنت بهش! باز از این کوبیدههای گوشت منجمد. کاش گوجه بیشتر گذاشته بود لااقل.
پسرک کارآموز، همانطور که ایستاده بود، پیچوتابی خورد و گفت «راست میگید؟ همون بازیگر خفنه رو میگم ها. همون دختره که فیلم عشق آخر رو بازی کرده بود... دماغعملیه.»
گفتم «آره، همون. دماغ و دهنش رو گرفتم تا از حال رفت. حالا میذاری غذام رو کوفت کنم؟»
بیست و چهار ساعت بود چیزی نخورده بودم. حس میکردم اجزای بدنم دارند از هم جدا میشوند. چند قاشق برنج ریختم لای نان و بلعیدم.
کارآموز بغلدستم نشست و همینطور که به صورتم رل زده بود، گفت «وای وای وای... باورم نمیشه استاد. دیگه از آدممعروفها کیها رو کُشتید؟ فوتبالیست چی؟ فوتبالیست هم کُشتید؟»
دو سه لقمهٌ اول را که خوردم، حالم جا آمد. انگار یک چیزی توی رگهام به حرکت افتاده بود. عضلاتم بهنوبت داشتند جان میگرفتند و پوست بدنم گزگز میکرد. بعد از یک روز دلضعفه، داشتم سیر میشدم. دلم میخواست بلندبلند ناله کنم. حس کردم نور به چشمهایم آمد و تازه تصویر پسرک واضح شد. چشمهای هیجانزدهُ قهوهای و موهای فرفریاش را دیدم و همینطور خالهای پُرتعداد روی صورتش را.
نشست روی مبل کناری من و گفت «استاد من خیلی دوست دارم مثل شما قاتل بزرگی بشم؛ یعنی واقعاً میتونم یه روز یه سلبریتی بکشم؟» نصف غذا را که خوردم، تازه طعمش را فهمیدم. بدجوری بینمک بود. گوشتش بوی پوشک بچه میداد. پیاز هم یادشان رفته بود. گفتم «میشه به جای اینکه اینقدر سؤال کنی اون نمکدون رو از رو میز بدی؟» و چندتا برنج از تو دهانم پاچید تو صورتش. باز کشوقوس آمد و گفت «قول میدم این سوّال آخر باشه. آخه میدونید. من یهخورده تو درسهام ضعیفم. مبانی قتل و کشتار رو تازهترم قبل پاس کردم، اون هم به زور خواهش و تمنا از استاد. تو درسهای کارگاهی که اصلاً فاجعهم. ولی خدا رو شکر دیگه تموم شد. این کارآموزی و کار عملی رو تموم کنم. دیگه مدرکه رو گرفتهم. شما زمان دانشگاه درستون خیلی خوب بود استاد؟» پیاز را پیدا کردم. افتاده بود ته پلاستیک غذا. پوستش را کندم و مچاله کردم و پرت کردم سمت سطل آشغال که نرسید و افتاد وسط سالن. با مشت کوبیدم رو پیاز و نصفش کردم. گفتم «صدبار گفتم اینقدر به من نگو استاد. من استاد بودم که اینجا نبودم!» دفترچه و خودکارش را از روی میز برداشت و گفت «باشه، باشه، دیگه نمیگم. فقط میشه بگید رمز موفقیتتون چی بوده استاد؟ یعنی میخوام بدونم چهطوری تونستید اینهمه آدم بکُشید.» چند قاشق غذا همراه پیاز فرودادم و همزمان در نوشابه را باز کردم. گفتم «باید دقت بکنی دیگه.» سریع یادداشت کرد و گفت «چهقدر عالی. احسنت.» «یعنی منظورم آینه که حواست جمع باشه، بهخصوص وقتی داری کسی رو میکُشی.» یادداشت کرد و گفت «چه نکتهٌ مهمی. احسنت. احسنت.» نوشابه را رفتم بالا و گفتم «همینها دیگه. کلاً باید خوب باشی...» و همزمان دور دهانم را پاک کردم و آروغ کشداری زدم که جگرم را حال آورد. پسرک گفت «احسنت، احسنت...» بعد سرش را بلند کرد و گفت «فقط یه سوْالی: شما از این چاقوهای سهزمانه برش هم دارید؟ تمیز کردنش چهطوریه؟ سوالش تو همه امتحانها میآد.» حالم جا آمده بود. غذا ده دقیقه دیرتر میرسید، از حال رفته بودم. اگر همین یک وعده غذای رایگان نبود، چند ماه پیش این آژانس را ول کرده بودم. تو نرمی مبل فرورفتم و پاهایم را روی میز دراز کردم. گفتم «چاقوی سهزمانه بَبرکُش دیگه چه کوفتیه؟ ببین، آگه غذات رو نمیخوری بده بیاد اینجا من بیرم برای شام.» جزوهاش را از تو کیفش درآورد و ورق زد. گفت «چاقوی بُیرکُش دیگه. سهتا تیغه داره. اولی نوکتیز، برای وارد کردن ضربات سریع و نفسگیر. دومی با لبههای تیغدار مثل شاخههای درخت، برای افزایش سطح برخورد و بالا بردن شاخص دردپذیری. سومیش هم... سومیش چی بود... همیشه یادم میره... اصلاً این رو ولش کنید. شما بیشتر از سیانور استفاده میکنید یا رایسین؟ کدوم بهتره؟» گفتم «سیانور و رایسین مال کتابهاست. تو بازار پیدا نمیشه. ما فقط مرگ موش استفاده میکنیم. حالا حواست به پنجره باشه رئیس نیاد من یه چرتی بزنم...» و زیپ کاپشنم را کشیدم بالا. پسرک همینطور داشت ورجهوورجه میکرد و حرف میزد که چشمم گرم شد و همهچی سیاه شد.