فصل اول | دوستان شما حتما بازدید خواهند کرد | قسمت شانزدهم
ابراهیم نمی تواند بخوابد.
هوای اتاقش ساکنه. چند نفر در این اتاق بیمارستان فوت کرده اند؟ روی این تخت؟ لای این ملاحفه ها؟
چندتا نفس آخر هنوز در این فضا سرگردان هست؟
وقتی چشمانش بسته می شود، دوباره خودش را در جوی میبینه. رطوبت آب را حس می کند، صدای قدم ها را می شنود، طعم خون را می چشد.
لگد به سر حالا یک اسم دارد. رایان برد. او کنجکاوه بدونه رایان برد کجاست. تلفن ابراهیم کجاست؟ چه کسی گوشی سرقت شده را خریده؟ ابراهیم یک برنامه تتریس در گوشی خود داشت. 200 لول وجود داشت و او پس از مدت زیادی بازی کردن در لول127 بود. تمام آن پیشرفت حالا از دست رفته.
او به دستبند پلاستیکی قرمز روی مچ دستش نگاه می کند. نشانه مرگ، حتماً یک کشوی پر از آنها در جایی وجود دارد.
او بالاخره ران را متقاعد کرد که به خانه برود. نه اینکه او از همراهی او سپاسگزار نباشد، رون تا حالا هر شب پابه پای او بیدار بوده و درباره وستهام و مشکلات با حزب کارگر و بعد، در اواخر شب، در مورد همسر، دختر سابقش و پسرش، جیسون، و در مورد ترک مدرسه در چهارده سالگی و اینکه هرگز پدرش را نشناخته صحبت کرده است. واقعاً صحبت درمورد هر چیزی غیر از آنچه اتفاق افتاده است. آنها با هم Die Hard را تماشا کردند، اما فقط اولیش را. ظاهراً تماشای بعدی هاش فایده ای نداشت. ابراهیم تا به حال دوستی مثل ران نداشته و ران هم هرگز دوستی مانند ابراهیم نداشته . ران جام آب ابراهیم را درست زمانی که نیاز به پر کردن داشت، پر می کند، براش از دستگاه چیپس و پفک می گیرد، اما هرگز تماس فیزیکی برقرار نمی کند، دستی روی بازویش نمیگذاره. که از نظر ابراهیم این اخلاق خوبی محسوب میشه. او فکر میکند که این روزها مرد ماندن سختتر شده، همه انتظار دارند که مردها هم را در آغوش بگیرند.
ابراهیم می خواهد به خانه برگرده که می داند یک نشانه مثبته. داشتن خانه ای که در آن احساس امنیت می کرد، مثبت بود. محاصره شدن بین افرادی که به او احساس امنیت بیشتری می دادند.
اما او می داند که دیگر هرگز نمی خواهد خانه را ترک کند.
اوضاع به حالت عادی برمی گشت. مغز فوق العاده باهوش است، این یکی از دلایلی هست که ابراهیم آن را بسیار دوست دارد. پای تو، چه ضخیم و چه نازک باشه، پای تو هست و باقی می ماند. اما مغز از نظر شکل و عملکرد تغییر می کند. ابراهیم برای پزشکان متخصص پا احترام قائل است، اما واقعاً چه کسی حاضره تمام روز به پاها نگاه کنه؟
مغز. آن موجود باشکوه و گنگ، او می داند که ترکیبات شیمیایی بیگانه در حال حاضر در اطراف مغزش می چرخند و در این لحظات بحرانی از او محافظت می کنند. با گذشت زمان این مواد شیمیایی محو می شوند و چیزی جز یک لکه کم رنگ باقی نمی گذارند. وقتی می گویند زمان شفا می دهد، منظورشان همین است. مثل بسیاری از چیزها، هنگامی که شما واقعاً به آنها فکر می کنید، موضوع چندان شاعرانه نیست بلکه حاصل علم عصب شناسی هست.
بله، زمان شفا می دهد، زمان شفا می دهد. اما اگر زمان تنها چیزی باشد که ابراهیم نداشته باشه چی؟
«من واقعاً به انتقام اعتقادی ندارم.» این همان چیزی بود که وقتی در مورد رایان برد صحبت می کردند، او به بقیه گفته بود. و در تئوری هم به این اعتقاد داشت. انتقام یک خط مستقیم نیست، یک دایره است. این نارنجکی است که وقتی هنوز در اتاق هستید منفجر میشود و نمیتوانید درگیر انفجارش نشوید.
ابراهیم یک بار مشتریی داشت، به اسم اریک میسون، که یک بی ام و کارکرده از یک فروشنده، که دست بر قضا یکی از دوستان قدیمی مدرسه اش در گیلینگهام بود، خریده بود. او به زودی متوجه شد که کلاچ خودرو معیوب است. دوستش در نمایندگی حاضر به قبول مسئولیت نشد و اریک میسون که باید گفت در مورد کنترل هیجان و مدیریت عصبانیت مشکلاتی داشت، با هزینه شخصی خودش کلاچ را تعویض کرد و سپس در نیمه های شب، بیامو را مستقیماً به سمت شیشهی نمایندگی راند.
ماشین همانجا متوقف شده بود، که البته قابل درک است، چون به تازگی از یک پنجره بزرگ عبور کرده بود - بنابراین اریک میسون مجبور شد آن را رها کند و فرار کند چون آژیرهای هشدار در اطراف او به صدا درآمدند. متأسفانه او زمین خورد و بر روی یک تکه بزرگ شیشه افتاد و تنها با آمدن پلیس از خونریزی نجات پیدا کرد.
هنگامی که اریک میسون در بیمارستان بستری و در حال بهبودی بود، یک دسته گل بزرگ از نمایندگی فروش خودرو دریافت کرد، اما با باز کردن کارت متوجه شد که آنها یک احضاریه دادگاه و یک صورتحساب 14000 پوندی را ضمیمه گل کرده بودند. ماجرا در ادامه محکومیت به انجام خدمات اجتماعی و ورشکستگی به همراه داشت که این باعث شد خشم او بیشتر بشود.
از طرفی، دختر اریک و پسر فروشنده ماشین در مدرسه با هم دوست بودند. اریک دخترش را از صحبت کردن دوباره با پسر منع کرد و با این وجود، از آنجا که خیر در خانه صاحبش را میشناسه، آنها دو سال بعد ازدواج کردند و اریک از شرکت در مراسم عروسی خودداری کرد. یک سال بعد نوه اریک به دنیا آمد. هیچ یک از طرفین تسلیم نشدند، بنابراین اریک نتوانست اولین نوه خودش را ببیند. همه ایها هم به خاطر یک کلاچ معیوب است.
در این مرحله بود که اریک احساس کرد شاید باید مسئولیت اعمال خود را بپذیرد و تصمیم گرفت به یک روان درمانگر مراجعه کند.
دوازده ماه بعد، اریک میسون در آخرین دیدارش با ابراهیم، دختر و دامادش را همراه آورده بود تا شخصا از ابراهیم تشکر کنند. او همچنین نوه شیرخوار خودش را آورده بود و با هم عکس گرفته بودند و روی لب همه لبخند بود.
ابراهیم میتوانست احساس کند که در حال منحرف شدن است و تصمیم گرفت از مبارزه با آن دست بردارد. هر آنچه در رویاهایش در انتظار او بود، بهتر بود بدون ترس با آن روبرو بشود. بدون فکر، آسیبی را که رایان برد به او وارد کرده بپذیرد. دندهها و صورت به زودی خوب میشوند، اما آزادی و آرامش او بخاطریک تلفن، ربوده شده.
می گویند مردی که می خواهد انتقام بگیرد باید دو قبر بکند و این قطعاً درست است. پس دوباره، ابراهیم احساس میکند که گور خودش قبلاً حفر شده، آیا واقعاً حفر قبر دیگری برای رایان برد ضرر زیادی دارد؟ او دلش میخواد بدونه که دوستانش چه چیزی برای رایان در نظر گرفته اند. هیچ چیز فیزیکیی نیست، ابراهیم از آن مطمئن است. اما آزادی و آرامش؟ رایان ممکن است یک غافلگیری کوچک در راه داشته باشد.
عکس ابراهیم، اریک میسون و نوه اریک در پرونده مخصوصی بود که ابراهیم در خانه نگهداری می کرد. پرونده ای پر از چند یادگاری، نه خیلی زیاد، که همگی به ابراهیم یادآوری می کردند که چرا شغلش را دوست دارد. این پرونده تنها پرونده موجود در قفسه های ابراهیم است که به ترتیب حروف الفبا نگهداری نمی شود. زیرا گاهی اوقات باید به یاد داشته باشید که زندگی، هر چقدر که شما دوست داشته باشید، همیشه به ترتیب حروف الفبا چیده نشده است.
اریک میسون، سالها بعد، متوجه شد که کلاچ هیچ مشکلی نداشته است. فقط به سادگی، اون طرز عملکرد کنترل های الکترونیکی را درک نکرده بود، و اون میتونسته با فشار دادن دکمه تنظیم مجدد به مدت پنج ثانیه، آن را راه اندازی مجدد بکنه. بنابراین باید مراقب انتقام باشید، اما، صادقانه بگویم، ابراهیم بیشتر عمر خود را صرف مراقبت کرده است، و گاهی اوقات اگر میخواهید به عنوان یک انسان رشد کنید، مجبور هستید کارها را متفاوت انجام بدهید.
ابراهیم مطمئن است که فقط می تواند دکمه تنظیم مجدد خودش را برای پنج ثانیه فشار دهد و می تواند با بخشش در قلبش به زندگی ادامه بدهد، کار درست، کار درست، کار خسته کننده را انجام بدهد. کروز کنترل.
اما او هنوز اریک میسون را با تمام پشیمانیهایش به یاد میآورد که در مورد هیجان هیجانانگیز راندن ماشینش به سمت پنجره نمایندگی صحبت میکرد.
و نه لگد به سر، نه قدم های رایان برد و نه طعم خون،بلکه این تصویری بود که ابراهیم در اولین خواب آرام خودش پس از حمله به آن فکر می کند.