فصل اول | دوستان شما حتما بازدید خواهند کرد | قسمت هفدهم | جویس


ساعت دو نیمه شب است، اما می خواهم همه این خبرها را تا هنوز داغ هستند، بنویسم.

نیمه شب تلفنم زنگ خورد و من فکر کردم خبر فوت ابراهیم را قراره بشنوم. در اون شرایط به چه چیز دیگری غیر از این ممکنه فکر کنید؟ هیچکس در نیمه شب برای احوال‌پرسی زنگ نمی زند. وقتی او را ترک کردیم، ظاهر و احوال خوبی داشت، اما در دوران کاریم، وقتی پرستار بودم، همه چیزی دیده ام. برای همین در عرض دو زنگ خودم را به تلفن رساندم.

الیزابت بود، و اولین چیزی که گفت این بود: «درباره ابراهیم نیست»، همین باعث آرامش بود. وقتی تلاشش را می کند می تواند ادم بااحساسی باشد. او گفت که می‌داند نیمه‌شب است، اما من باید لباس بپوشم و به محض اینکه بتوانم او را در آدرس شماره 14 راسکین کورت ملاقات کنم. دلم میخواست بدونم که آیا لازمه فلاسک چای همراهم بیاورم، اما به من گفت که از قبل در آن محل یک کتری وجود دارد و فقط باید خودم را برسانم. البته می‌توانستم به سرعت یک فلاسک چای آماده کنم، اما تلاش بیهوده‌ای هست که سعی کنی در نیمه‌شب این را به الیزابت بگویی.

به سمت راسکین کورت راه افتادم، و باید بگم اینجاها در تاریکی شب، بسیار زیبا است. چندتا تیر چراغ وجود دارد که مسیرها را روشن می کند و می شود صدای حیوانات را در لابلای بوته ها شنید. می‌توانم تصور کنم روباه‌ها فکر می‌کنند، این پیرزن این موقع شب اینجا چه کار دارد؟ و منم همین فکر را در مورد روباه‌ها میکردم. هوا سرد بود، اما من به تازگی یک ژاکت کش باف پشمی از مارکس خریدم که برای این هوا عالی بود. همین دیروز بود که آوردند و تحویل دادند. به آن اشاره نکردم، چون همه جزئیات را ذکر نمی کنم. مثلا دیروز داشتم یک لازانیا را یخ زدایی می کردم و کلا فراموشش کردم. و این اولین باری هست که در مورد آن می شنوید.

زنگ در را زدم و بعد از باز شدن به طبقه بالا رفتم، اگر صادقانه بگویم قلبم می تپید، نمی دانستم قراره چه چیزی ببینم. در آپارتمان را هل دادم و دیدم پاپی بیچاره روی صندلی راحتی نشسته و می لرزد. روبروی او الیزابت ، روی صندلی راحتی دیگر نشسته بود، اما تکان نمی خورد. این دو صندلی تنها مبلمان در کل این مکان بود. این آپارتمان جایی بود که داگلاس در آن مخفی شده بود، البته این رو حدس زدم. الیزابت گفت: «کتری را بگذار، جویس، پاپی شوکه شده است.» لحن او به نظر دستوری می‌آمد، اما می‌دانم که منظوری نداشت. او فقط داشت بنا به حرفه اش رفتار می‌کرد.

به هر حال، به سختی میشد اسم آنجا را آشپزخانه گذاشت. دو لیوان، دو بشقاب، دو فنجان، دو کاسه، مقداری غذای منجمد نیم‌پخت، مقداری نان تست، و درون یخچال، مقداری توفو و یک بطری شیر بادام. در یکی از کمدها چای و قهوه بود. هنگامی که سرم را برای پرسیدن سوالی به سمتشون چرخوندم، الیزابت و پاپی مکالمه خودشون را متوقف کردند، برای همین از پاپی پرسیدم که آیا همراه چای، شیر و شکر می‌خواهد و او گفت اگر امکان داشته باشه میل داره دم کرده هل و سرخالو بنوشه و من طوری سرم را به علامت مثبت تکان دادم که انگار این کاملاً عادی بود، که البته می‌دانم این روزها هست، و دوباره در آشپزخانه مشغول شدم. خدایا، چه جمله طولانی برای نوشتن بود. اگر میخواستم این را در کتابی استفاده کنم به من می‌گفتند که یک نقطه در جایی باید بگذاری. مثلاً بعد از "دم‌کرده"؟

من کتری را پر کردم و منتظر جوش آمدن آب شدم، مشتاق بودم به اتاق نشیمن برگردم و بفهمم چه اتفاقی دارد می افتد. اگر این آپارتمان داگلاس بود، پس خودش کجا بود؟ آب را روی چای کیسه ای ریختم، که از لفافی خاکستری درست شده بود. در هر فنجان یکی قرار داده بودم، و به این فکر می کردم که آیا در مورد دمنوش، کیسه را داخل فنجان نگه می‌دارند و یا کیسه دمنوش را بیرون میارند؟ اگر آن را داخل فنجان باقی می‌گذاشتم، می‌توانستم سریع‌تر از آشپزخونه بیرون بیایم و پیششون برم، اما اگر این روش درستی نبود، چی؟ جوانا، مثل همه دخترها، راه درستش را می داند. به هر حال، آن موقع بود که صدای سیفون توالت را شنیدم، بنابراین، بیخیال راه درست شدم و کیسه دمنوش را داخل فنجان گذاشتم و به اتاق نشیمن رفتم.

بلافاصله تشخیص دادم که اون داگلاس است، نیاز به معرفی نبود. اگر اغراق نباشه، باید بگم خیلی خوش اندام بود. با یک نگاه توانستم بفهمم که چرا الیزابت با او ازدواج کرده و همچنین چرا از او جدا شده. شرط می بندم زمانی که باهم بودند، دوره سرگرم کننده و جذابی بوده.

او مستقیماً به سمتم آمد و گفت:«اوه تو باید جویس باشی، من همه چیز را در مورد تو شنیده ام» واقعاً، در اون لحظه تقریباً هول کردم، و بعد دیدم که الیزابت در حال چرخاندن چشمهاش هست، بنابراین گفتم: «بله، و تو. باید داگلاس باشی»، و او گفت: «فکر می‌کنم تو هم همه چیز را در مورد من شنیده‌ای» و من گفتم: «نه واقعاً، نه» و می‌توانستم ببینم که الیزابت این جواب را دوست داشت.

به اونا گفتم: «اگر اجازه بدهید به اتاق خواب بروم و صندلی دیگری پیدا کنم»، اما الیزابت گفت که اتاق پاپی را امتحان کنم، چون جسدی روی زمین در اتاق داگلاس وجود داشت.

خب دیدن اون جذابیت بیشتری داشت.

از اتاق پاپی یک صندلی با پشتی چوبی آوردم و الیزابت به داگلاس اجازه داد تا داستان را برای من تعریف کند.

او تعریف کرد که در کمد لباسی پنهان شده بود، که البته از روی ترس نبوده، بلکه یکی از اصول اولیه آموزشی بود، و یک بچه اسلحه اش را به سمت سرش نشانه رفته بود. در این قسمت از داستان، او مدتی را صرف سرهم کردن جملاتی در مورد مرگ و زندگی فراتر از مرگ و وظیفه اخلاقی انسان و زندگی خوب کرد. ای کاش ران آنجا بود و بهش می‌گفت دست از پرچونگی برداره، اما فقط من بودم، پس مؤدبانه به صحبت‌هاش گوش دادم. او آماده شد بوده تا با پروردگارش ملاقات کند و به اصل خودش بازگرده، اما وقتی مرد مرموز دستش را به ماشه رساند، سرش متلاشی شد و کار، کار پاپی بود، مثل یک سواره نظام، تفنگ در دست، بسیار خونسرد، همانطور که دوست داریم تصور کنیم.

البته از نظر داگلاس خونسرد بود، چون می‌توانستید ببینید که او اصلاً خونسرد نیست، همچنان می‌لرزید، هنوز ساکت بود و هر دو دستش را دور فنجان دم‌نوشش نگه داشته بود. چیزی در مورد کیسه دمنوش هنوز نگفته بود، پس شاید روش درستش این باشد. اگرچه فکر نمی‌کنم واقعاً در وضعیتی باشه که نظری در مورد کیسه دمنوش داشته باشه، بنابراین معیار مناسبی برای نتیجه گیری نبود.

رفتم و روی دسته صندلی پاپی نشستم و دستم را دورش انداختم و او سرش را روی شانه ام گذاشت و آرام آرام گریه کرد. فکر نمی‌کنم داگلاس یا الیزابت دستشان را دور او قرار داده باشند، و البته در آن زمان بود که متوجه شدم، به همین دلیل بود که الیزابت از من خواسته بود در اونجا حاضر بشم. ران هم به همین خوبی عمل می کرد، اما شرط می بندم که الیزابت هنوز برای ملاقات ران با داگلاس آماده نیست. آنچه برای داگلاس واضح بود این بود که ران روز پرکاری باهاش داشت.

به پاپی گفتم که او بسیار شجاع بوده و الیزابت به او گفت که یک شلیک فوق العاده و بی نقص داشته است و داگلاس مجدداً تشکر کرد. اما پاپی به هیچ کدام از آنها توجهی نداشت، فقط بی صدا گریه می کرد.

الیزابت تمام تلاشش را کرد که پاپی را دلداری بدهد و گفت که کشتن یک نفر سخت است، اما گاهی اوقات کار ایجاب میکند. و پاپی بالاخره شروع به صحبت کرد و گفت: «این شغلی نیست که می‌خواهم» و من با او همدردی کردم. فکر می‌کنم انجام تمام آن تمرین‌ها و سرک کشیدن به اطراف بدون اطلاع هیچ‌کس، باید سرگرم‌کننده باشد، اما متلاشی کردن سر یک مرد از فاصله چهار فوتی احتمالاً برای همه مناسب نیست. حداقل به من نمی خورد، و مناسب پاپی هم نبود. در واقع، شاید برای من مناسب باشد؟ تا زمانی که امتحان نکنید، هرگز نمی دانید، درست است؟ خودم هیچ وقت فکر نمی کردم مثلاً شکلات تلخ را دوست داشته باشم.

پرسیدم که بعداً چه اتفاقی می افتد، و آیا با پلیس تماس گرفته شده است، و الیزابت گفت: "خب، آره، البته به شکلی." امیدوار بودم که کریس و دونا ظاهر بشوند، اما ظاهراً در این موارد، امنیت ملی و دستگاه هایی شبیه اونها متولی این چیزها هستند و ماجرا مسیر متفاوتی را طی میکند. بنابراین الیزابت، داگلاس و پاپی منتظر بودند چند جاسوس از لندن بیایند و پرونده را به آنها بسپرند. این مایه شرمساری است چون به خصوص دانا، از کل این صحنه و اتفاق لذت می برد.

الیزابت پرسید که آیا دوست دارم جسد را ببینم، و با وجود اینکه واقعاً می‌خواستم، احساس کردم باید بازویم را دور پاپی نگه دارم و به همین دلیل گفتم «نه، حالم خوب است، اما ازت متشکرم.»

فقط بیست دقیقه، شاید کمتر صبر کردیم تا در به صدا درآمد و یک زن و یک مرد از راه رسیدند. به گفته الیزابت، سو و لنس از MI5 بودند که سو مسئول بود.

هر دو جدی بودند. سو من را خیلی به یاد الیزابت انداخت. البته نحوه رفتارش. باید نزدیک به شصت سال داشته باشد و اگر اینقدر عصبانی نبود، زیبا به نظر میرسید. می دانم که مهم نیست که زیبا باشد یا نه، فقط خواستم یک تجسم از او به شما بدهم. موهایش رنگ شاه بلوطی دوست داشتنی بود و خیلی قشنگ رنگ شده بود. سعی کردم سر صحبت را با او باز کنم، اما به جایی نرسیدم.

می‌توانستم بگویم حتی الیزابت هم با اونها با احترام برخورد میکرد، بنابراین سعی کردم از او پیروی کنم. با این حال، آنها پیشنهاد من برای نوشیدن یک فنجان چای را رد کردند. همانطور که در ورودی آشپزخانه ایستاده بودم، هر دو از کنار من رد شدند، البته همانطور که گفتم نه به شکلی بی ادبانه، آنها فقط داشتند کارشون را انجام میدادند. سو دقیقاً می‌دانست که چه اتفاقی افتاده است و به داگلاس و پاپی گفت که هر آنچه را که نیاز دارند جمع کنند. او با هر دوی آنها، به خصوص داگلاس، بداخلاق بود و این باعث شد برای داگلاس متاسف بشوم.

لنس با جسد سروکله میزد. عکس گرفتن و کارهای دیگه. او شبیه آدمی تیپیکال در یک برنامه «خودتون بسازید» تلویزیون بود. زمخته و کار با دستانش را خوب بلده ، اما هرگز ستاره نمایش نیست. فقط اره کردن مقداری چوب در پس زمینه برنامه. از او پرسیدم که آیا می توانم به دوربینش نگاهی بیندازم، چون در فکر این هستم که برای جوآنا برای کریسمس یکی بگیرم. او گفت وقتی کارش تمام شد به من نشانش خواهد داد، اما در نهایت این کار را نکرد.

سو به الیزابت گفت که باید در زمان مناسب باهم صحبت کنند، و او به طور طبیعی گفت: خوبه، اما مثل یک موش ساکت بود، البته نه آنقدر که بترسد مشکلی براش ایجاد شده باشه. در یک لحظه؛ سو به من نگاهی کرد و گفت: "این جویس است؟" او به الیزابت گفت که مطمئن شود که من به کسی در مورد تیراندازی و جسد و غیره چیزی نگم. گفتم: «سو، تو با من در امان هستی»، اما او حتی به سمت من نگاه نکرد، فقط به الیزابت. الیزابت به سو اطمینان داد که من چیزی به هیچکس نمی گویم، و او بدون اینکه قانع شده باشه، سر تکان داد. صادقانه بگویم، فکر می کنم او کارهای مهمتری داشت که باید به آنها رسیدگی میکرد.

با این حال، MI5 می‌داند که من الان کی هستم، بنابراین این خودش خیری برای خبرنامه کریسمس است.

در همین لحظه صدای زنگ در، دوباره به گوش رسید و دو مرد با لباس هایی یکسره و برانکاردی در دست از راه رسیدند. امدادگران البته سبز می پوشند، اما این دو سر تا پا مشکی بودند. آنها به اتاق خواب رفتند و جسد را روی برانکارد گذاشتند. خوشبختانه، قبل از بستن زیپ کاور پوشش دهنده جسد، توانستم نگاهی سریع بیندازم و بله، پاپی واقعا سرش را به باد داده بود. یا حداقل بیشتر آن را. من را درست به روزهایی که در A&E بودم بازگرداند.

در حالی که من و الیزابت برانکارد را به سمت راهرو همراهی می کردیم، چند در باز شد، همسایه ها بخاطر سر و صدا تعجب کرده بودند و الیزابت توانست به آنها بگوید نگران نباشند. اگر قرار باشه نگران هر برانکاردی که در کوپرزچیس میبینید باشید، باید بگم خودتان به زودی به یکی نیاز دارید.

وقتی به بیرون رسیدیم، در هوای آزاد، می‌توانستید چند چراغ در اطراف آن مکان ببینید که روشن شده بودند و چند پرده باز شده بود، اما، آنها هم به دیدن آمبولانس‌ها در تاریکی شب عادت داشتند. به الیزابت گفتم که تعجب کردم که این فقط یک آمبولانس معمولی است، و او گفت که یک آمبولانس معمولی نیست، فقط معمولی به نظر می رسد.

وقتی برگشتیم داخل، سو و لنس پاپی و داگلاس را به بیرون هدایت می کردند. الیزابت توضیح داد که آنها باید مورد بازجویی قرار می گرفتند. حتی در MI5 نمی‌توانید به کسی شلیک کنید بدون اینکه چند سوال در مورد آن ازتون پرسیده نشود. الیزابت پاپی را در آغوش گرفت که خیلی خوب بود و به او گفت نگران نباش، تو همه کارها را درست انجام دادی. سپس من هم او را در آغوش گرفتم و بهش گفتم که نگران نباشه،نزدیک بود که ازش در مورد کیسه دمنوش بپرسم اما خودم را نگه داشتم، اما دفعه بعد که او را ببینم حتماً ازش خواهم پرسید.

من به سو و لنس هر کدام یک دستبند دوستی دادم. سو یکجوری به اون نگاه کرد انگار که به او رسید پارکینگ را داده باشم، اما لنس گفت: "متشکرم، با این می توانم کمی دوستانه تر رفتار کنم." البته بابتش از آنها پول نخواستم.

بعد از آنها داگلاس با کتابی به نام ابرساختارهای رایش سوم و یک مسواک از ساختمان خارج شد.

سو به الیزابت گفت که در آپارتمان را ببندد و مطمئن شود که هیچ کس نمی تواند وارد بشود. الیزابت فقط سری به سو تکان داد و به او گفت که مراقب پاپی باشد.

سپس الیزابت به من گفت که به خانه بروم و بخوابم، و من به خانه رفتم، اما نخوابیدم.

حالا به این گوش کن.

به محض بسته شدن در، ژاکت کش باف پشمی را درآوردم تا به پشتی صندلی آویزان کنم. همانطور که داشتم آن را در می آوردم، چیزی را در جیبش احساس کردم و یک تکه کاغذ تا شده را بیرون آوردم که وقتی آن را می پوشیدم، آنجا نبود.

روی تکه کاغذ پیامی بود که به سادگی می گفت "به مامانم زنگ بزن" و سپس یک شماره تلفن.

پاپی باید در زمانی که همدیگر را در آغوش گرفته بودیم، آن را در جیب من انداخته باشد.

پس پاپی مامانش را می خواهد، کوچولوی بیچاره. صبح بهش زنگ میزنم

تلویزیون را روشن کردم. در BBC2 برنامه های معمولشون را که تکرار همان روز بود نشان می دادند، اما در گوشه ای از تصویر کسی مشغول نشان دادن جملات به زبان اشاره بود. چقدر هوشمندانه بود، فقط فکر می کردم ناعادلانه است که یک فرد ناشنوا را تا دیروقت بیدار نگه دارند، اما بعد متوجه شدم که می توانند آنها را از قبل ضبط کنند. چه چیز خوبی. در حال تماشای برنامه ای در مورد سواحل بریتانیا به نام ساحل بودم. یک نفر در حال کندن چاله هایی بود. اما صادقانه بگویم، توجهم بیشتر به خانمی بود که زبان اشاره را انجام می‌دهد، چون تاپ زیبایی به تن داشت.

هنوز کاملاً متوجه نشده ام که اینستاگرام چگونه کار می کند، که بسیار عصبی ام میکند، چون @GreatJoy69 الان بیش از دویست پیام خصوصی دارد. دلم میخواد بدونم آیا کس دیگری هم این موقع شب بیدار است؟