فصل اول | دوستان شما حتما بازدید خواهند کرد | قسمت هجدهم
رایان برد بیدار است و در حال حاضر مشغول بازی Call of Duty به صورت آنلاین است. صدای تلوزیونش را تا آخرین حد زیاد کرده و در حالی که همسایههایش به دیوارها مشت میکوبند، مشغول شلیک کردن با مسلسل هست. رایان امروز با فروش چندتا لپتاپ، یک کارت اعتباری و یک ساعت مچی به کانی جانسون، همان زنی که کل فیرهاون را از درون گاراژهایی با درهای بسته در کنار دریا اداره میکند، 150 پوند درآمد داشت. کانی بهش اعتماد دارد، حتی هر از گاهی بستهای به او می دهد تا به یکی از املاکش تحویل بدهد. مواد مخدر؟ این چیزی است که باید واردش می شد. گوشی قاپی برای بچه هاست.
رایان را در تمام عمرش احمق صدا می کردند. اما حالا چه کسی احمق است؟ پول نقد در جیبش دارد؛ کانی جانسون هم به وضوح او را دوست دارد. بیشتر از هر جوان هجده ساله ای که می شناسد درآمد دارد، احتمالاً از معلم های پیرش هم بیشتر درآمد دارد. پلیس دیروز او را به خاطر دزدی تلفن و تنه زدن به یک نفر دستگیر کرد، اما آنها نمی توانند بهش دست پیدا کنند، چون رایان باهوش است. از معلمانش باهوش تره، از پلیس هم باهوش تره، و حتی از همسایگانش که الان زنگ در را فشار می دهند هم باهوش تره. برای تک تکشون جوابی داره.
رایان قبل از خواب، آخرین رول ماریجونا را روشن میکند، بعد فحشی به خودش میدهد، چون یک لحظه حواس پرتیش، باعث تیر خوردنش توسط یک تکتیرانداز میشود. زندگی واقعی به خوش شانسی بازی های ویدیویی نیستند. رایان بازی را ریست می کند و دوباره از اول شروع می کند. او شکست ناپذیر است.
مارتین لومکس هم بیدار است. یک وکیل سعودی در مورد یک قایق تندرو، مشکلی داره که رفته توی فکرش و نمی تونه از فکر کردن بهش دست بکشه. مارتین لومکس در حال صحبت کردن با تلفن است و سعی می کند او را آرام کند. کوتاه و بلند ماجرا این بود که او با کارتلی در کارتاژنا، شهری ساحلی در اسپانیا، بر سر قایقی تندرو به عنوان وثیقه توافق کرده بود. زمانی که ماموران اداره غذا و دارو به یکی از آزمایشگاه های مواد مخدرشان در بولیوی حمله کرده بود، برای همه آنها هزینه زیادی به جا گذاشته بود. موضوع محل بحث این بود که، قایقی که به دستشون رسیده بود پر از سوراخ گلوله بود و وکیل سعودی معتقد بود که این هم از نظر زیبایی شناختی ناخوشاینده و همچنین خطری بالقوه برای دریانوردیه با اون قایقه.
خط دیگر مارتین لومکس زنگ می زند، و او به وکیل سعودی قول می دهد که در اسرع وقت با کارتل کارتاژنا صحبت خواهد کرد.
سرویس امنیت ملی پشت خط دیگر قرار دارد. آیا او اندرو هستینگز را می شناسد؟ بله میشناسه. آیا اندرو هستینگز برای او کار می کند؟ بله، کار میکنه، نیازی به دروغ گفتن نیست، سرویس امنیت ملی هستند و از قبل این را می دانند. آیا آقای هستینگز امروز عصر برای او کار می کرد؟ نه، برای او کار نمیکرد. با کمال تاسف به اطلاع شما میرسانیم که آقای هستینگز هنگام تلاش برای قتل یکی از اعضای سرویس امنیتی بریتانیا به ضرب گلوله کشته شد، از دست دادن این شخص را به شما تسلیت میگویم، مایلیم بدانیم که آیا در این مورد نظری دارید. نه، نظری ندارم، هیچ نظری. آیا نزدیکان آقای هستینگز را می شناسید؟ نه، ازدواج کرده بود؟ فکر می کنم کرده بود. با چه کسی؟ نظری ندارم، هرگز نپرسیدم. ببخشید که اینقدر دیر شب مزاحم شما شدیم. نه، نه، به هیچ وجه، فقط کارتان را انجام دادید.
مارتین لومکس گوشی را زمین می گذارد. هاستینگز مرده. خوب، این ناخوشایند بود. اما او اول باید با مسئله قایق تندرو سروکله میزد. و همچنین هنوز نیاز داشت چند میز پایه کوتاه برای افتتاحیه باغ سفارش دهد.
پاپی و داگلاس هم بیدار هستند. آنها در اتاق های جداگانه در داخل یک خانه روستایی بزرگ در نزدیکی گودالمینگ مصاحبه می شوند، فقط برای اینکه حقایق آشکار بشود. در مقابل پاپی فنجانی قهوه قرار دارد و یک وکیل از طرف اتحادیه در کنارش نشسته بود. لنس جیمز از او میخواهد که درباره آنچه اتفاق افتاده صحبت کند.
داگلاس نه قهوه دارد و نه وکیلی از سوی اتحادیه همراهیش میکند. فقط او و سو ریئرداون هستند. کارها طبق روال مرسوم پیش میره. آیا او مردی را که قصد کشتنش را داشت، می شناخت؟ قبلاً او را ندیده بودم. آیا تعجب میکنه اگر بداند که مرد مسلح برای مارتین لومکس کار می کرد؟ خوب، بله و نه. چرا بله و نه؟ خوب، حتماً برای کسی کار می کرده. جداً؟ و مارتین لومکس او را تهدید کرده است، بنابراین احتمالش وجود داشت. اما اگر اون الماس ها را ندزدیده بود، چرا مارتین لومکس می خواست داگلاس بمیرد، به ما جواب بدهید؟ ایده ای ندارم، مارتین لومکس یک جور بازی راه انداخته، مطمئناً اینطوریه، و من هم در وسط آن گیر کردهام و تقریباً داره سرم به باد میرود. دوباره قدم به قدم از ابتدای ورود به خانه مارتین لومکس تا خروج از آن را برای ما توضیح بدهید.
ساعت سه بامداد است که وکیل پاپی پیشنهاد می کند که ممکن است زمان آن فرا رسیده باشد که به پاپی اجازه بدهید کمی بخوابد. همانطور که پاپی در راهروی طولانی گام برمیداره، میشنود که سو ریئرداون هنوز مشغول بازجویی از داگلاس میدلمیس هست.