فصل اول | دوستان شما حتما بازدید خواهند کرد | قسمت نوزدهم
ران برای اینکه اینجا باشه قید صبحانه را زده و حالا حتی بیشتر از حد معمول عصبانیه. مدتی را صرف تماشای لکه خون بزرگ روی فرش اتاق خواب کرد و حالا هم داره سوراخ گلوله روی دیوار را بررسی می کند.
ران میگوید: «من را آدم حساب نکردید. خدا میداند، در طول این سالها همه جور رفتاری را از این و آن دیدم، اما اسم این یکی رو نمیدونم چی بگذارم. کی جسد را پیدا کردید؟ یازده و نیم؟ احتمالا هنوز بیدار بودم. میتوانستم کفشهایم را بپوشم و مستقیم بیام اینجا. اغلب اوقات ساکت نمی مونم، میتونم روش قسم بخورم؛ اما نه، انگار خیلی هم سروزبان دار نیستم. کاش می توانستم حرف بزنم، کاش کلماتی برای ابراز عصبانیتم پیدا میکردم.»
ران از پیدا کردن جای سوراخ گلوله روی دیوار حسابی لذت برده بود و حالا شروع به قدم زدن میکند.
الیزابت میگوید: «ران، لطفاً از روی لکههای خون عبور نکن».
ران توجهی نمیکنه و به حرف خودش ادامه میده و میگه: «اما نه، با کی تماس می گیرند؟ جویس. البته که جویس. همه جویس را دوست دارند.»
جویس از اتاق نشیمن صدا می زند: «در این مورد نظری ندارم.»
الیزابت می گوید: «از جمله خودت، ران.»
ران می گوید: «من حرف شما دو نفر را قطع نکردم، پس وسط حرفم نپرید. اینجا یک جسد وجود داشته. یک مرده که گلوله به سرش شلیک شده، و تو چه کار می کنی؟ زنگ میزنی به جویس، تو به ران زنگ نمیزنی عزیزم، نه. چرا زنگ بزنی به ران؟ او که نمی خواهد جسد را ببیند، نه؟ ران پیر شده. اینا آخرین چیزیه که می خواهد ببیند. لکه خون و یک سوراخ گلوله روی دیوار برای ران کافی است. آنچیزی را که باید، متوجه شدم.»
الیزابت در حالی که دنبال کیفش میگرده، می گوید: «حرفات تمام شد؟»
ران میگه: « تو چی حدس می زنی، الیزابت؟ فکر کن که تمام کرده باشم؛ اصلاً از آن شم کارآگاهیت استفاده کن. نه، تمام نکردم. اگر شاهد اون جریان بودم عاشقش میشدم.»
الیزابت می گوید: «با من بیا.»
الیزابت وارد اتاق نشیمن می شود و صندلی راحتی مقابل جویس را برای نشستن انتخاب میکنه. ران هم او را دنبال می کند. الیزابت یک پوشه از کیفش برمی دارد و روی پاش می گذارد. ران میخواد سخنرانی کند.
شروع می کند و میگه: «بهت قول میدم. جویس هم اینجا شاهده، البته کار رو بجایی رسوندی که یک دوست مجبور بشه همچین قولی بده. اگر کسی را پیدا کنم که تیر خورده است، قول میدم اول به تو زنگ میزنم. با تو تماس می گیرم چون تو رفیقمی و این کاریه که رفقا برای هم انجام می دهند. دو نیمه شب هم باشه، مهم نیست، یک جسد پیدا می کنم، گوشی را برمی دارم و میگم : «الیزابت، یک جنازه روی زمینه، توی محوطه بولینگ، مهم نیست کجاست، کفشت را بپوش و بیا و نگاهی بهش بنداز.» الان از ناراحتی دود از سرم بلند میشه، خیلی ازتون دلخورم.»
الیزابت می پرسد: «الان حرفات تمام شد، ران؟ چون باید درباره موضوعی با تو صحبت کنم.»
ران میگه: «اوه اینجوریه؟ خوب، اگر من موضوعی برای درمیان گذاشتن با تو داشته باشم چی؟ مثلاً در مورد دوستی و رفاقت.»
الیزابت میگوید: «هرطور که میخواهی. اما زمان زیادی نداریم. کاری هست که باید انجام بدیم.»
جویس می گوید: «برای هر دوی شما یک فنجان چای درست کردم. فقط عصبانی نشید، چون دمنوش گیاهی هست.»
البته حرفهای ران هنوز تمام نشده. میگه: « یک عذرخواهی خشک و خالی هم نمیکنه، حتی نمیگه «ببخشید، ران، یک هویی شد، تو اون لحظه شوکه بودم.» فکر می کنی هر روز هفته جسد می بینم؟ این طوریه؟ من سه شبانه روز در بیمارستان موندم و حالا که به خانه برگشتم، این دستمزد منه. تو یک جسد می بینی، جویس یک جسد می بینه و من در خانه نشسته ام و در حال تماشای مستندی در مورد «سفر به پورتیلو با قطار» هستم. این توهینتون به شدت احساساتم را جریحه دار کرد، متاسفم اما همینطور است. فکر می کردم با هم دوستیم.»
الیزابت آه می کشد. میگه: «ران، من تو را دوست دارم. این احساس حتی برای خودم یک شگفتی بزرگه، اما واقعاً همینطوره. در خیلی از زمینه ها هم به نظرت احترام می گذارم و برام با ارزشند. اما به من گوش کن عزیزم. در شرایط عملیاتی بودم. مردی روبروم بود که چند ثانیه از مرگ فاصله داشت، دختر جوانی که برای اولین بار به کسی شلیک کرده بود، یک صحنه جرم جلوی روم داشتم و سازمان امنیت هر لحظه ممکن بود از راه برسد. بنابراین احساس کردم به یک جفت دست دیگر برای کمک نیاز دارم. می دانستم که هر دوی شما دوست داشتید جسد را ببینید، شک ندارم. بنابراین با یک انتخاب ساده بین یک خانم با چهل سال سابقه پرستاری و یک آقا که لباس فوتبالی تن میکنه و در لحظه ورود مامورای اداره امنیت، درباره معاون حزب کارگر، غرولند می کنه، طرف بودم. درسته، سی و چند سال پیش هنوز این کارها را به مردها می سپردند، اما زمانه تغییر کرده و من به جویس زنگ زدم. حالا، خودت بگو، برای آرام کردنت دیگه چکار میتونیم بکنیم؟»
ران فریاد می زند: «من همین الان هم آرومم.»
الیزابت می گوید: «اشتباه از من هست.»
جویس می گوید: «چایتون را بنوشید.»
ران لحظه ای سکوت میکنه. بعد میگه: «منظورت چیه که گفتی یک کاری هست که باید انجام بدیم؟»
الیزابت می گوید: «حالا بهتر شد. ران، اواسط داد و بیداهای تو، من یک پوشه از کیفم بیرون آوردم.»
ران میگه: «این داد و بیداد نبود، اما اجازه بده به ملکه زنگ بزنم و به خاطر درآوردن یک پوشه از کیفت، برایت تقاضای مدال بکنم.»
الیزابت میگه: «عمداً این کار را کاملا آهسته انجام دادم. پوشه ای سبز رنگ، نه از آن پوشه هایی که معمولاً تو کیفم حمل می کنم. فکر کردم متوجه شدی.»
ران میگوید: «فکر میکنم جویس متوجه شد. جویس پیر باهوش»
الیزابت میگه: «خب، بله، او متوجه شد، اما هنوز جای تردیده. جویس هنوز داخل پوشه را ندیده . فقط برای من و توئه.»
ران میپرسد: «جویس هنوز آن را ندیده؟»
الیزابت می گوید: «هنوز نه، اول از همه من و تو باید یک کاری با هم انجام بدهیم. البته در نهایت اون هم می تواند ببیند.»
جویس می گوید: «در این مورد مطمئن نیستم.»
الیزابت می گوید: «اوه، تو شروع نکن. تازه دارم ران را آرام می کنم.»
ران سر تکان می دهد و میگه: «خوب. ببخشید اگر از کوره در رفتم.»
جویس میگه: « اصلا اینطور نبود عزیزم. تو فقط نگرانیهات را به زبون آوردی، کاملا قابل درک است.»
ران میگه: «خوب کار چیه؟ توی پوشه چی هست؟»
الیزابت میگوید: «فکر نکنی متوجه نیستیم زمانی که ابراهیم به تو نیاز داشت، در کنارش ماندی. و فکر می کنم این پاداشی هست که بابتش به دست آوردی.»
الیزابت پرونده را برمیدارد و ران دستش را دراز میکند و آن را می گیرد.
الیزابت میگه: «آدرس رایان برد، شماره تلفن همراه و هر چیز دیگری که ممکن است نیاز داشته باشی.»
ران سرش را تکان می دهد و به پوشه نگاهی میکنه و می پرسد: «پس میریم سروقتش؟ همین حالا؟»
الیزابت میگه: «تو میری سراغش، بله.»
ران میگه: «میتونم برم دنبالش؟»
چهره جویس شکفته میشه و میگه: «محشره»
الیزابت میگوید: «آره، فکر کردم خوشت بیاد»
ران می گوید: «آره، دوست دارم. تو نقشه ای داری؟
الیزابت میگه: «آره. فقط باید اول بابت موضوعی باگدن را ببینم. بعد بهت میگم چکار کنی.»
ران سر تکان می دهد. پرونده را به یکی از دست های بزرگش می کوبد و میگه: «پاپی اینو بهت داده، نه؟»
الیزابت سر تکان می دهد.
ران میگه: «چه اتفاقی قراره براش می افتد؟ بعد از ترکوندن سر اون کفتار؟»
الیزابت می گوید: «حالش خوب می شود. او کار درست را به روش درست انجام داد. امروز ازش بازجویی میکنند و همه چیز درست می شه، بعد احتمالاً سر کار برمیگرده.»
جویس میپرسد: «به نظرت به او اجازه میدهند مادرش را ببیند؟»
الیزابت می گوید: «خدایا نه. چرا باید به او اجازه بدهند مادرش را ببیند»
جویس میگه: «فکر میکنم اگر به کسی شلیک کنم، میخواهم که مادرم را ببینم، اینطور نیست؟»
الیزابت می گوید: «جویس اینجا که مهدکودک نیست. تو همیشه خیلی احساساتی هستی.»
ران که هنوز داره پرونده را ورق می زند، به بالا نگاه می کند و میگه: «شوهر سابقت چی؟ اون پسره، داگی؟ چه اتفاقی برای او می افتد؟»
الیزابت میگه: «تقریباً همان چیز. البته آنها مجبور شدند او را از اینجا منتقل کنند، چون اینجا لو رفته.»
ران میگه: «پس کار ما تمام شد؟»
الیزابت میگه: «آره، کار ما با اون تمام شد. روزهای پرستاری ما رسما به پایان رسید.»
ران میگه: «با این حال، هنوز هم می توانیم به دنبال الماس باشیم؟»
الیزابت میگه: «البته.»
ران میگوید: «خوب؛ میخواهید بدانید برحسب اتفاق دارم به چه فکر میکنم؟»
الیزابت پاسخ می دهد: «نه واقعاً، ران.»
ران میگه: « فکر میکنم دیشب به راحتی میتوانستی دو تماس تلفنی داشته باشی، میتوانستی من و جویس، یعنی هر دومون را اینجا داشته باشی. اما فکر میکنم تو نمیخواستی من با شوهر سابقت ملاقات کنم.»
جویس سری به نشونه تایید تکون می دهد که الیزابت جواب می دهد: «خب، همیشه آرزو می کردم که ای کاش هرگز او را ملاقات نمی کردم، بنابراین دوست دارم فکر کنم که رفقام هم همین حس را داشته باشند.»
ران میگه: «جویس می گوید خوش تیپه، آره؟»
جویس موافق است، میگه: «خیلی».
الیزابت شانه بالا می اندازد. «خوش تیپ بودن برای مردا چه مزیتی داره؟ ترجیح نمی دهی مهربان و باهوش و بامزه و شجاع باشی تا خوش تیپ؟»
ران می گوید: «نه.»
جویس میگوید: «میتوانم از هر دو تون یه چیزی بپرسم؟»
دوستانش هر دو سری تکان می دهند.
جویس میگه: «در یکی از فنجونها، کیسه را داخلش باقی گذاشتم و از اون یکی کیسه را بیرون آوردم. آیا می توانید هر دو را امتحان کنید و به من بگویید کدام را ترجیح می دهید؟»