فصل اول | دوستان شما حتما بازدید خواهند کرد | قسمت بیستم


باگدن یانکوفسکی حس میکنه دیشب اتفاقی افتاده است.

او در حال راه رفتن به سمت محل ساختمان و ساز بالای تپه است، اما مقابل مغازه‌ای در کوپرزچیس توقفی میکنه تا چند بطری آبجوی صفردرصد و بیست نخ سیگار روتمن بخرد.

در این لحظه مردی که او نمی شناخت، از ونی که براش آشنا نبود، پیاده شده و به سمت راسکین کورت رفت.

باگدن میبینه که مرد با استفاده از کلیدی که قائدتا نباید داشته باشه، وارد راسکین کورت میشه.

اینجا یک خبرایی هست. باگدن به ون نزدیک می شود. همانطور که از پنجره سمت مسافر نگاهی می اندازه، یک روزنامه می بیند که وجودش در یک ون عادی هست، اما بعد متوجه می شود که روزنامه دیلی تلگراف هست که این عادی نیست. او به بدنه ون نگاه می کند، که نوشته «تعمیرات سقف و پشت بام اف. واکر - همه نوع خرده کاری انجام میشود.»

از گوشه چشم، باگدن الیزابت، رون و جویس را می بیند که از راسکین کورت بیرون می آیند. همه آنها باهم در راسکین کورت چه کاری دارند؟ دردسر، حتماً دردسر. و اگر قراره دردسری وجود داشته باشد، باگدن دلش میخواهد که جزئی از آن باشد.

الیزابت برای ران و جویس دست تکان می دهد و خداحافظی میکند و با عجله به سمت او می رود و در حالی که دست در بازویش می‌اندازه، او را از ون دور می کند.

باگدن می پرسد: «جریان ون چیست؟»

الیزابت می گوید: «من از کجا باید بدانم؟» این را کسی میگه که دونستن همه چیز کسب و کارش هست. الیزابت ادامه میده و میگه: «به هر حال صبحت بخیر.»

باگدن میگه: «صبح تو هم بخیر. صبح به این زودی چه کسی را میخوای در راسکین کورت ببینی؟»

الیزابت می گوید: «کتابی را از مارجری اسکولز امانت گرفتم.»

باگدن می پرسد: «چه کتابی؟»

الیزابت می گوید: «جفری دیور. فوق العاده است.»

باگدن می‌پرسد: «کدام یکی؟» کم کم به خانه الیزابت در لارکین کورت نزدیک می شوند.

«جدیدترینش. ممنون که مرا به خانه رساندی. ممکنه بعداً برای دیدن استفن بیای؟

باگدن سری تکان می دهد. میگه: «امروز صبح قراره یک جرثقیل بزرگ را بالای تپه ببریم، اما بعد از ناهار کار خاصی ندارم، برای همین ممکنه بیام پایین .»

باگدن مسئول توسعه‌های اخیر در هیل‌کرست هست که در حال حاضر در بالادست آنجا شروع شده. باگدن با توجه به اتفاقات اخیر، مجموعه‌ای از ارتقا و ترفیع‌هایی سریع داشته ، و البته از پس همه آنها برآمده. باگدن همیشه همه چیز را به روش دلخواه خودش انجام می دهد.

باگدن میگه: «آن کسی که به راسکین کورت رفت کی بود؟ دستکش پوشیده بود؟»

الیزابت میگه: «نمیدونم عزیزم. لوله‌بازکن نبود؟ لوله‌بازکن‌ها معمولاً دستکش می پوشند، اینطور نیست؟»

باگدن میگه: «او سی ثانیه قبل از اینکه تو بیرون بیای، داخل شد. و تو ده ثانیه بعد از اینکه من شروع به نگاه کردن به ون کردم، بیرون اومدی؟»

الیزابت میگه: «فکر می کنم تو کمی پارانوئیدی، باگدن. این اواخر به اندازه کافی میخوابی؟»

باگدن می گوید: «هر شب هشت ساعت و بیست دقیقه. ممکنه به من یک قولی بدهی؟»

الیزابت گفت: «اگر از عهده انجامش بربیام، بله، واگر نتونم نه.»

باگدن میگه: « امکان داره بهم بگی چرا به من دروغ می گویی؟ در مورد اون ون و اون مرد؟ و من همین الان مارجری اسکولز را تو مغازه دیدم، پس چطوری توی راسکین کورت همدیگر رو دیدید؟ دیر یا زود به من می گویی؟»

الیزابت میگه: «اوه، باگدن، همه ما رازهای خودمان را داریم. بعداً می بینمت، ممکنه؟»

باگدن سر تکان می دهد و الیزابت داخل می شود. باگدن راهی را که اومده برمیگرده، اما ون رفته.

او از تپه بالا می رود و به مردانی فکر می کند که دستکش به دست دارند و کلیدهایی دارند که نباید داشته باشند.

توسعه هیل‌کرست طبق برنامه در حال اجرا است. البته که هست. او هم پول زیادی در می‌آورد. نیمی از آن را در صندوق سرمایه‌گذاری ساختمانی و نیمی دیگر را در بیت کوین سرمایه‌گذاری می‌کند. برای خریدن خانه وسوسه نمی‌شود، چون خرید خانه به معنای جاگیرشدن شماست و هرگز نمی‌توانید واقعاً پیش‌بینی کنید که تاکی می‌ خواهید بمانید. باگدن صبح را به بررسی کارها، نظارت بر نصب جرثقیل و کشیدن سیگارهای خود گذراند. سپس راه خود را به پایین تپه برگرداند تا با شوهر الیزابت، استفان، شطرنج بازی کند.

از قبرستانی که راهبه ها در آن دفن شده اند گذشت. آنها از دست سروصدای چکش‌های بادی که در بالای تپه، پی‌ها را میکنند چه می‌کشند؟ به نظر باگدن سر و صدا، آرام‌بخشه، و امیدوار است که آنها هم چنین نظری داشته باشند. هیچ کس نمیخواد تا ابد در سکوت باقی بمونه.

او از کنار نیمکت برنارد می گذرد. ندیدن پیرمردی که همیشه آنجا نگهبانی می داد کمی براش عجیب بود. مردم به اینجا می‌آمدند و میرفتند، می آمدند و می‌رفتند. می‌دانستند آنها اینجا هستند تا روزهای خود را سپری کنند و این برای آنها حیاتی بود. آنها به آرامی حرکت می کردند، اما زمان برای آنها به سرعت می گذشت. باگدن دوست داشت در میان آنها باشد. آنها خواهند مرد، اما همه ما نیز خواهیم مرد. همه ما در یک چشم به هم زدن رفته ایم و در حالی که منتظر هستید، هیچ کاری برای انجام دادن نیست جز زندگی کردن . دردسر ایجاد کنید، شطرنج بازی کنید، هر آنچه که برای شما مناسب تر هست.

او و استفان سعی می کنند حداقل سه بار در هفته بازی کنند. این به الیزابت کمی مرخصی می دهد تا به خرید برود، دوستانش را ببیند و قتل ها را حل کند. استفان حالا نام اکثر آدمها را فراموش کرده است، اما هرگز نام باگدن را فراموش نمی کنه.

در داخل آپارتمان الیزابت، دوازده حرکت از بازی گذشته، و بوگدان استفن را در یک وضعیت بازی گیر انداخته. البته باگدن میدونه جوجه‌ را آخر پاییز می‌شمرند، هرگز نباید با استفان بردتون را تضمین شده بدونید، اما بازهم او از موقعیت خودش راضی است. به نظر نمیرسه که استفن گزینه های زیادی برای حرکت بعدی خودش داشته باشه.

حرکت بعدی ممکن است کمی طول بکشد، زیرا استفان به خواب رفته است. این روزها بیشتر و بیشتر این اتفاق می افتد چون او هر چه بیشتر در حال خاموشیه. اما تا زمانی که استفان اینجا باشد، باگدن با او شطرنج بازی خواهد کرد.

و هر زمان که چشمان استفان باز می شود، باگدن می داند که همچنان درگیر یک بازی بی رحمانه خواهد بود. دقیقاً همان طور که او دوست دارد. استفن چیزهای زیادی را فراموش کرده است، اما فراموش نکرده است که چطور در یک بازی شطرنج برنده بشود. او همچنین راز بزرگ باگدن را فراموش نکرده است. نقشی که او در قتل‌های اخیر بازی کرده است، و خوشحال است که هر زمان که یک بازی به تنگنا می‌افته، آن را پیش می‌کشد.

هر چند باگدن ترسی ندارد. او کاملا به استفان اعتماد دارد. و به هر حال استفان به چه کسی می گوید؟ فقط الیزابت، و باگدن به الیزابت هم کاملاً اعتماد دارد.

و انگار که مویش را آتش زده باشی، باگدن صدای چرخش کلید را در سوراخ قفل در می شنود و الیزابت را می بیند که وارد می شود. او با خودش یک ساک بزرگ ورزشی حمل می کند. که غیرعادی است.

الیزابت می گوید: «سلام عزیزم. هنوز خواب است؟»

باگدن میگه: «شاید. هرچند فکر می کنم ادای خوابیدن را درمیاره. می داند که دارم ازش می‌برم.»

الیزابت میگه: «اجازه بدهید برای هر دوی شما یک فنجان چای درست کنم. می توانم ازت یک خواهشی بکنم، باگدن؟»

باگدن می پرسد: «مرد دستکش‌پوش کی بود؟»

الیزابت می گوید: «یک ارزیاب ریسک و خسارت از اداره امنیت ملی. حالا خوشحالی؟»

بوگدان می گوید: «بله، متشکرم. به چه لطفی نیاز داری؟»

الیزابت ساک را روی میز ناهارخوری، کنار صفحه شطرنج می گذارد. زیپ آن را باز می کند تا بسته های پول را نشان بدهد.

باگدن می گوید: «پوله».

الیزابت می‌گوید: «هرچیزی را می‌تونی جور کنی، عزیزم؟»

باگدن می پرسد: «تا چی باشه»

الیزابت دوباره بررسی می کند که استفان هنوز خواب باشه. بعد میگه: «آیا می توانی ده هزار پوند کوکائین برای من بخری؟»

باگدن به پول نگاه می کند و سر تکان می دهد و میگه: «مطمئنا.»

الیزابت لبخند می زند و میگه: « متشکرم، می دانستم که می توانم به تو تکیه کنم. هرچند، به قیمت عمده فروشی برام جور کن، نه به قیمت کف خیابان»

باگدن می گوید: «البته. آیا این مربوط به اون مرد و ون هست؟»

الیزابت میگه: «نه، این مربوط به یک کار دیگه هست.»

باگدن میگه: «چه زمانی به آن نیاز داری؟»

الیزابت میگه: «برای فردا وقت ناهار خوبه؟»

باگدن می گوید: «مشکلی نیست.»

الیزابت میگه: «عالیه، تو خیلی کمک دستی، واقعاً هستی. من برم کتری را روی شعله بگذارم.»

در حالی که الیزابت در آشپزخانه ناپدید می شود، باگدن نگاهی دیگری به سالن می اندازد. چه کسی این مقدار کوکائین را در این مدت کوتاه میتونه براش فراهم کنه؟ زنی در سنت لئوناردز بود که قبلاً در یک مدرسه ابتدایی کمک‌معلم بود و حالا در یک ردیف گاراژهای در کنار دریا مشغول کسب و کاره. اول او را امتحان می کرد.آن زن یک بار ازش خواسته بود که باهم سر قرار بروند و باگدن به او گفته بود که اون براش چندان جذاب نیست و البته حرفه‌ اون باعث نگرانیش هست، زیرا صادق بودن در روابط عاشقانه ای که شروع میکنه براش بسیار مهم است. هیچ کس هرگز از شما برای بی صداقتی تشکر نمی کند. اون زن لیوانی به سمت او پرتاب کرده بود، اما این مربوط به چند ماه پیش بود، و باگدن مطمئن است که اون زن هنوز هم به او لطفی خواهد کرد. باگدن تلفنش را بیرون می‌آورد، اما قبل از اینکه بتواند پیامک بدهد، استفان از خواب بیدار می‌شود، طوری به تخته نگاه می‌کند که انگار هیچ توقفی در کار نبوده است و فیل خودش را حرکت می‌دهد. باگدن تلفنش را کنار می گذارد و حرکتی که استفان انجام داده را پردازش می کند. او تاحالا چنین چیزی را ندیده بود. چه حرکتی، باگدن لبخند می زند.

ده هزار پوند الیزابت، حرکت فیل استفان، جای تعجب نداره که آنها با هم ازدواج کردند. در و تخته باهم جورند.

بوگدان کاری برای انجام دادن دارد و فکری هم برای انجام دادنش دارد. جوری که او دوست دارد.