فصل اول | دوستان شما حتما بازدید خواهند کرد | قسمت بیست و یکم


داگلاس میدلمیس اکنون منظره ای از دریا را مقابل خودش دارد که دست کم تا حدی باعث تسلای خاطرش هست.

خانه جدید در شهر هوو است. بطور رسمی مختص استفاده «مدیریت اجرایی» هست اما فقط توسط سازمان امنیت ملی استفاده می شود. داگلاس در اتاق خواب بزرگ جلویی خانه مستقر شده، که پنجره ای با منظره ای به سوی دریا دارد. آنها به او گفته بودند که از پنجره ها دور بماند، اما واقعاً منظره دریا را در مقابل یک نفر قرار می دهید و همچین انتظاری دارید؟ او در حال حاضر روی یک صندلی راحتی با زاویه ای مناسب نشسته تا خورشیدی را که از پشت خرابه‌های عنکبوت بسته اسکله غربی برایتون در دوردست بالا می‌آید، ببیند. اگر کسی از پنجره به او شلیک کند، پس حتی راه های بدتری برای مردن نسبت به دفعه قبل وجود دارد.

پاپی در اتاق خوابی در پشت خانه، با منظره پارکینگ شهرداری و چند سطل زباله مستقر شده. برای رسیدن به اتاق داگلاس، باید از کنار اتاق پاپی رد شوند و او آخرین بار به طرز شگفت انگیزی نشون داده که چقدر موثر بود. او بود که به اندرو هستینگز شلیک کرد. هستینگز از محافظهای شخصی مارتین لومکس بود که برای کشتن داگلاس فرستاده شده بود، اما در عوض، توسط یک زن ریز اندام با حلقه ای داخل بینی، که کتاب آشپزی میخواند؛ خودش را به کشتن داد .

جابجا شدن به کوپرز چیس در آن اوایل، ایده فوق‌العاده‌ای به نظر می‌رسید، مکانی عالی برای اختفا بود. همچنین فرصتی برای دیدن دوباره الیزابت بوجود آورد تا خودش را به او تحمیل کند. اما مارتین لومکس به نوعی امنیتش را به خطر انداخته بود. یعنی کسی به او گفته بود داگلاس کجا پنهان شده است. اما چه کسی؟

داگلاس به چند نفری مشکوک است. مطمئناً با نشان دادن صورتش به دوربین های امنیتی، گند زده بود. او سرویس را در موقعیت بسیار بدی قرار داده بود. شاید کسی بدهی ای داشته که اینجوری تسویه کرده. آیا آنها واقعاً یکی از افراد خودشان را قربانی می کنند؟ هرچند به ندرت پیش آمده بود، اما به هرحال اون دیده بود که اتفاق افتاده. آیا او می توانست به سو و لنس اعتماد کند؟ از سو مطمئن بود. اما لنس؟ مردی که با هم وارد خانه لومکس شدند. داگلاس واقعاً در مورد او چه می دانست؟

پاپی در می زند و از داگلاس می پرسد که آیا یک فنجان چای میل دارد؟ او به پاپی می گوید که بله، خیلی عالی میشود و او تا چند لحظه دیگه میاد پایین پیشش. خیلی دلش میخواهد بداند که شخصی مانند پاپی در مورد کسی مثل او چه فکری می کند.

داگلاس دیگر مثل سابق محبوب نبود. او این را می دانست و می توانست دلیل آن را هم بفهمد. خدای من، او قبلا خیلی محبوب بود. اما حالا چی؟ حالا او از آندسته مردهایی بود که هنگام سرقت نقابش را برمی داشت و در یک جلسه توجیهی، همکار همجنس گرایش را دست می انداخت. البته قصد توهین نداشت، اما می‌دید که از حد خارج شده، و در اعماق وجودش می‌دانست که مردی حتی با اعتمادبه نفسی کمتر از او، می‌تواند حرفه‌ای‌تر و مهربان‌تر رفتار کند. او امیدوار بود که ماموریتش را بدون نیاز به ذره ای تغییر به پایان برساند. نترس، پسر پیر.

الماس ها راه گریز او بودند. شانس اورده بود، درست به موقع. آنها آنجا روی میز ناهارخوری لومکس بودند. اما حالا چی؟ آیا دیگه بخت باهاش یار نیست؟ چگونه از این مخمصه خلاص بشود؟

میخواست بدونه که چه چیزی تغییر کرده است. اگر بیست سال پیش بود، می توانست با هرکسی که دوست داشت شوخی کن، نه؟ هرگز هم نیت بدی نداشت، شوخی بود دیگه،یک شوخی، فقط برای خندیدن. در مدرسه پسری بود به اسم پیتر، فامیلش یک چیزی بود، که به خاطر داشتن موهای زنجبیلی و نارنجیش او را مسخره می کردند. قصد بدی نداشتند، فقط شوخی بود. اما او بعد از چند ترم، ترک تحصیل کرد. مشکل خودش بود که خیلی حساس بود، و این هنوز هم یه مشکل به حساب میاد، اینطور نیست؟ اگر مردم همه شوخی ها را توهین تلقی کنند، مثل پیتر میشوند که فرصت تحصیل را از خودش گرفت، چون نمی‌توانست یک ذره‌ متلک را تحمل کند؟

داگلاس، زمانی که چند سال پیش به یک دوره آگاهی جنسی و جنسیتی فرستاده شده بود، به این موضوع اشاره کرد. از او خواسته بودند که جلسه عمومی را ترک کند و در عوض برای او یک دوره آموزش خصوصی برگزار کردند. البته او در این دوره نمره کامل گرفت، جریانش هم این بود که دوره توسط یکی از دوستان قدیمیش برگزار می شد، و رفیقش به او گفت که دقیقاً چه چیزهایی باید بگوید، تا مربی پای گواهینامه اش را امضا کند.

پس شاید سرویس بالاخره از او دست کشیده؟ شاید سو فکر می کند که او دیگر بدردبخور نیست؟ که اگر او را از سر راه بردارند، زندگی بهتر خواهد شد؟ شاید او همه را متقاعد کرده باشد که تحویل او در ازای صلح با مارتین لومکس، بهای ناچیزی هست. آیا سو با لومکس معامله کرده بود و مکان او را فاش کرده بود؟

چند نفر دیگر می دانستند که داگلاس در کوپرزچیس حضور دارد؟ پنج یا شش نفر؟ البته پاپی هم جزوشان بود. آیا پاپی چیزی بیشتر از آنچیزی که با گوش دادن پادکست و روحیه شعرانه و علاقه به سرود مذهبی نشان میداد، بود؟ یعنی اینها ظاهرسازی بود؟ صادقانه بگویم، او همه چیز را دیده بود، بنابراین شاید ظاهروباطنش فرق میکرد، شاید با دیگران برعلیه او متحد بود، اما پس چرا به مهاجم شلیک کرد؟

الیزابت؟ این سوال بزرگتری بود. آیا الیزابت به کسی می‌گفت که او کجاست؟ مطمئنا نه. او درباره مارتین لومکس به الیزابت گفته بود، اینطور نیست؟ آیا الیزابت از قبل او را دنبال می کرده؟ الیزابت می توانست هر کسی را ردیابی کند. داگلاس در طول ازدواجش با الیزابت؛ چهار رابطه مخفیانه داشت و الیزابت همه آنها را کشف کرده بود. آخرین موردش، یک تحلیلگر جوان به نام سالی مونتاگ بود، که باعث شد پیوند ازدواجشان به پایان برسد. اگرچه سالی بیست سال از او کوچکتر بود، داگلاس با او ازدواج کرد و این ازدواج فقط تا زمان رابطه عاشقانه بعدیش ادامه داشت. پس از طلاق، سالی را بسیار محتاطانه اخراج کردند. حالا سالی کجا بود؟ داگلاس می داند که احتمالاً باید به سالی اهمیت بیشتری بدهد، اما گاهی اوقات تحمل این شرایط برای او خیلی دشوار است.

خدا می داند که در همون مدت، الیزابت با چندنفر سر و سری داشته است. زیاد. اما داگلاس یک بار هم مچ او را نگرفته بود.

آدم در طول زندگیش فقط با یک الیزابت ازدواج می کند. اگر بجای داگلاس، هر مرد دیگری بود می توانست او را نگه دارد.اما داگلاس فقط یک پسربچه بود، این را می داند. او جذاب و بامزه بود و زندگی به او روی خوش نشان میداد. داگلاس هر چه خواست، را به دست می آورد. همه عاشق او می شدند، عاشق تمام رفتارهاش. اگرچه فکر می‌کند که آن افرادی هم که به او دل نبستند، احتمالاً در طول سال‌ها از او فاصله گرفتند.

او یک بار از الیزابت پرسیده بود که کی به شخصیت حقیقی اون پی برده و جواب گرفته بود از همان لحظه اول که او را ملاقات کرده بود، او را شناخته و به این فکر کرده بود که چه پسر کوچک و ترسناکی باید پشت اینهمه خودنمایی پنهان شده باشد. الیزابت عاشق آن پسر هراسان شده بود، اما هنوز او را ملاقات نکرده بود. داگلاس می‌توانست از آن لحظه استفاده کند تا مسیر زندگی‌اش را عوض کند، تا یک مردواقعی بشود و با صداقت زندگی کند. اما در عوض لیوان ویسکی که در دست داشت را به دیوار پرتاب کرد و از خانه بیرون زد و شب را با سالی مونتاگ در وست کنزینگتون گذراند. روز بعد، وقتی برگشت، الیزابت چیزی نگفت، اما همآن روز بود که دیگه از تلاش برای نجات رابطه اشان، دست کشید.

بنابراین از آن زمان تا بحال، او با تکیه بر جذابیتش، زندگی می کند. البته شیوه های بدتری هم برای زندگی وجود داشت. اما حالا او ارتباط خودش را با آنچه جذاب اسمش را گذاشته از دست داده. حالا نسل‌های جدیدی از مردان را می‌بیند که می‌دانند چه باید بگویند و چطور باید آن را بگویند و ترفندهای او دیگه قدیمی شده بود. خوشآمدگویی هایی که دیگه ارزش گفتن نداشتند، و مثل گذشته برای او راه گشا نبودند. و بدون آنها دیگه چه چیزی در دست داشت؟

الماس ها، این چیزی است که داگلاس در دست دارد. راه بزرگ فرار او.

داگلاس از روی صندلی بلند می شود و شانه ای به موهایش می کشد. کمی شانه زدن را طول میده و ناامیدانه به بررسی راه های گریز از این وضعیت فکر میکنه. برای اکثر مردم در این مواقع تصمیمات شتابزده کارشان را راه می اندازه.او هم بیشتر دوران حرفه‌ای‌اش را براساس تصمیمات شتابزده گذرانده بود. اما نسل جدید خود درونی او را به درستی می دید. که این برای او آزار دهنده بود.

احمقانه است اما داگلاس هم حق را به آنهامی داد. او می‌داند که تنها خواسته ای که از اون دارند این است که مودب باشد و به همکارانش احترام بگذارد، و می‌داند که آنها فقط می‌خواهند سر کار حاضر شوند و کار خود را انجام دهند و هر پنج دقیقه کسی به آنها یادآوری نکند که زیبا به نظر می‌رسند یا اینکه شب گذشته با چه کسی خوابیدند؛ به روی انها نیآورد. داگلاس می داند که آنها درست می گویند و او اشتباه می کند. او افسوس روزهای خوب گذشته را نمیخورد، او دلتنگ روزهای خوب گذشته است. گمان نمی کند که آن سالها برای اکثر آدمهای دوروبرش خاطره انگیز باشند.

اما اعتراف به آن به معنای اینه که یک عمر چشم های خودش را به حال و روز اطرافیانش بسته بوده. اعتراف به این است که او هنوز دلش میخواد بدونه چه اتفاقی برای پیتر افتاد. برای پیتر ویتاکس، که البته داگلاس نامش را به خاطر می آورد. بچه هایی که خودشان هم کودک و هراسان بودند، پیتر را از مدرسه بیرون کرده بودند.

در مسیر زندگیش؛ چند پیتر ویتاکس دیگر بجا گذاشته بود؟ چندتا الیزابت دیگر؟ چندتا سالی مونتاگز؟

اگر بیست سال پیش بود، می توانست نقاب خود را برداره، همه چیز را یک شوخی بزرگ نشان بده و موضوع تمام میشد، پیامی به مارتین لومکس میفرستاد که هرچی میخوای زور بزن، دستت به جایی بند نیست، و داگلاس در انتهای ان شب می تونست برای خودش نوشیدنی بخرد. اما حالا و در این زمان، همه چیزی به اشتباهی بزرگ تبدیل شده بود.

به هر صورت، یک روز دنیا سروقت شما هم می آید.

با این حال، شلوغ کاری و غوغا فایده ای ندارد، به زندگی ای که سزاوار آن هستید، می رسید. داگلاس تصمیم می گیرد برای رهایی از این مخمصه یک فکر اساسی بکند. وقتش رسیده که چاره ای برای این مشکل پیدا کند و آن را برطرف کند. زمان مقابله با تهدیدهای مارتین لومکس و احتمالاً تهدیدهایی که از داخل خود سرویس منشا میگیرد، رسیده است. بعدش باید با الماس ناپدید بشود. با یک هویت جدید، شاید مزرعه ای در نیوزلند یا کانادا بخرد. جایی که انگلیسی صحبت می کردند.

باید فرض کند که همین حالا هم موقعیتش به خطر افتاده است. باید فرض کند که خودش دست تنها است. نمی تواند به کسی اعتماد کند. با شنیدن صدای سوت کتری از آشپزخانه به سمت طبقه پایین راه می آفتد.

البته اینکه تک و تنهاست، چندان درست نیست. می تواند به الیزابت اعتماد کند. از آن مطمئن است.

این فکر باعث شادی او می شود. او توانسته طلوع آفتاب دیگری را ببیند، و با پایین آمدن از پله ها، تصمیم می گیرد تا زمانی که هنوز می تواند و زنده است، مقداری مارمالاد روی نان تست بمالد و از خوردنش لذت ببرد.