فصل اول | دوستان شما حتما بازدید خواهند کرد | قسمت بیست و سوم


الیزابت به ساعتش نگاه می کند و آهی می کشد. بعد یک کم سرعت گام برداشتنش را زیاد میکند.

آنها حدود بیست دقیقه از برنامه عقب هستند، چون جویس اصرار کرده بود برای نوشیدن یک قهوه توقف کند. جویس دوست دارد در کافی شاپ ها بنشیند و از پنجره به مردمی که از آنجا می گذرند نگاه کند. اگر به او اجازه دهید، تمام روز آنجا می‌نشست و می‌گفت: "اوه، چترها را در آوردند" یا "فکر می‌کنی آن کت به من می‌آید، الیزابت؟" او حتی قهوه را دوست ندارد، فقط این احساس را دارد که درخواست چای دادن در کافی شاپ ناخوشایند است.

داگلاس ازش خواسته است که او را ببیند و این کمترین کاری است که در این شرایط می تواند براش انجام دهد. در زمانی که تحت مراقبت او بود، نزدیک بود کشته شود. هرچند هنوز به طور رسمی مراقبت از او را شروع نکرده بود، اما با این حال این را برعهده خودش می دانست.

آنها در راه رفتن به خانه امن جدید در هوو هستند. خیابان سنت آلبانز شماره 38، یکی از خیابان‌هایی که به موازات هم از کافه‌های چرچ رود به سوی بستنی‌فروشی‌های کنار دریا منتهی می‌شود.

جویس می گوید: «چقدر هوای دریا دوست داشتنی هست؟»

الیزابت می‌گوید: «خیلی مطبوعه» در همان حال یک کامیون بزرگ از کنار آنها می‌گذرد.

یک چیزی در مورد جویس میزان نیست. الیزابت دیگر او را خیلی خوب می شناسد و مطمئن هست که امروز بیش از حد خوشحال است. این حقه ی جویس است. ممکنه روی بقیه جواب بده اما حریف اليزابت نمی شود.

الیزابت جلوی رستوران ناندو در خیابان چرچ رد می ایستد و دستش را روی بازوی جویس می گذارد و میگه: « قبل از اینکه داگلاس و پاپی رو ببینیم، چرا بهم نمیگی که چی رو داری از من قایم می کنی؟»

جویس سرش را بالا می گیرد و به او نگاه می کند، با آن چشم های براق و آن نگاه معصومانه، با آن موهای خوش حالت که به سپیدی برف است.

میگه: «واقعا نمیدونم منظورت چیه؟»

الیزابت میگه: «جویس، همین حالا هم بیست دقیقه معطل مون کردی. نمیخوام بیست دقیقه ی دیگه هم صبر کنم و ازت حرف بکشم.»

جویس میگه: «الیزابت، بعضی وقتها طوری رفتار می کنی که انگار رئيس من هستی، اما نیستی» الیزابت آه می کشد و میگه: «لطفا، التماست می کنم. آن قدر حوصله سر بر نباش. فقط به من بگو چی شده»

جویس نگاهی به ناندوز می‌اندازد و میگه: «می‌دونی، تا حالا هیچ وقت به ناندوز سر نزده‌م.»

الیزابت میگه: «معلومه داری یه چیزی رو ازم مخفی می‌کنی. به داگلاس ربط داره؟»

جویس میگه: «می‌تونم ابراهیم رو بیارم. به نظرت از ناندوز خوشش می‌آد؟ حتماً باید بیاریمش بیرون.»

الیزابت میگه: «به پاپی ربط داره؟»

جویس میگه: «الیزابت،بعضی وقت‌ها باید قبول کنی که همه‌چیز رو نمی‌دونی. به گمونم الان وقتشه.»

الیزابت به چشم‌های جویس زل می‌زند و سری تکان می‌دهد. میگه: «پس به پاپی ربط داره. کارت خوبه جویس، ولی نه خیلی.»

جویس لبخند می‌زند و میگه: «عزیزم، این‌جوری دیرمون می‌شه. همه فکر می‌کنن بی‌ادبیم. اصلاًچیزی واسه‌شون نگرفتیم. وقت داریم یه‌کم شیرینی بخریم؟»

الیزابت لحظه ای به فکر فرو میرود بعد میگه: «خب، معلومه پای پاپی وسطه. از صورتت مشخصه. شاید پاپی چیزی ازت خواسته. ولی تو که باهاش تنها نبودی، مگه نه؟»

جویس میگه: «متاسفم. تیرت به خطا رفت. اون بالاتر یه کتاب‌فروشی خیلی خوب به اسم شهر کتاب هست، درسته؟ می‌تونم یکی از کتاب‌های جان گریشام رو واسهٔ داگلاس بخرم؟»

الیزابت میگه: «پس پاپی چیزی بهت داده؟ آره؟ وقتی داشت می رفت بیرون؛ یواشکی چیزی بهت داد؟»

جویس میگه: «فکرکنم یه نفر یه چیزی یواشکی به خود تو داده، الیزابت. ولی دربارهٔ ابراهیم حق با منه، مگه نه؟حتماً باید بیاریمش بیرون. خودش نمی خواهد این کار رو بکنه. به گمونم ناندوز مرغ سِرو می‌کنه،ولی حتماً پودینگ و این‌ها هم داره.»

الیزابت میگه: «یعنی چی بهت داده؟ چرا به جای من، اومد سراغ تو؟»

جویس میگه: «می‌خوام یه سری به مرکز نجات سگ‌ها بزنم. به محض اینکه ابراهیم برگشت، ازش می‌خوام من رو تا اونجا برسونه.»

الیزابت مدت طولانی با نگاهی نافذ به جویس چشم می دوزه. بعد میگه: «شاید یه پیام بود؟ پاپی بهت پیام داد؟ موقع رفتن، یواشکی بهت دادش؟» الیزابت برای مدتیطولانی به جویس خیره می‌شود.

«در خواستم رو رد می کنه. ابراهیم رو که می شناسی، اما باهاش صحبت می کنیم. خودت بهتر از من میدونی اما جراحت های روانی بیشتر از جراحتهای جسمی طول می کشند.»

الیزابت از سر راه کنار می رود، چون گروهی از جوانان با سرعت به سمت رستوران ناندو می روند.

بعد الیزابت میگه: «یه پیام بود. یه پیام شخصی. برای همین تو رو انتخاب کرد. باید یه کاری واسه‌ش می‌کردی، یک ماموریت. پس می‌تونست به تو اعتماد کنه.»

جویس میگه: «وب سایت شون رو چک کردم. آلن هنوز اونجاست. همون سگه را میگم. البته دلم میخواست راستی صداش کنم. تو اولین کسی هستی که اینو بهش میگم. البته توی دفتر خاطراتم هم نوشتم اما تا حالا به زبان نیاورده بودم.»

الیزابت میگه: «البته تو اون ژاکت جدیدت رو پوشیده بودی، که راستی خیلی هم بهت میاومد. پس احتمالا به چیزی رو توی جیب ژاکتت قایم کرده.»

جویس میگه: «ممنون که نظرت رو درباره ژاکتم گفتی. میدونی، وقتی بچه بودم، همسایه امون سگی به اسم راستی داشتند.»

الیزابت میگه: «صبر کن ببینم، جویس. ازت خواست با کسی تماس بگیری؟ تا بهش بگی حالش خوبه؟ من که توی این مسائل واقعا به تو اطمینان می کنم.»

جویس میگه: «نژادش رتریور هست، البته من اون رو با نژاد دلابرادور اشتباه می گیرم. البته اگر خوب بهش فکر کنی، میبینی هیچ کدوم از ما خالص نیست، مگه نه؟ کی در موردش تحقیق می کنی؟»

الیزابت می گوید: «پاپی به کی اطمینان داره؟ سوالم اینه.»

جویس میگه: «همه عاشق جان گریشام هستند، مگه نه؟ مطمئنم جوابش مثبته. گزینه خوبیه»

الیزابت دست هایش را روی شانه جویس می گذارد. سر تکان می دهد و مستقیم به چشمان او زل میزند و میگه: «صبر کن ببینم، جویس. پاپی شماره مادرش رو بهت داد؟ »

جویس دست های او را از روی شانه اش پس می زند.

میگه: «وای الیزابت، محض رضای خدا. من نمیتونم یه رازی رو برای خودم نگه دارم. مگه نه؟»

الیزابت میگه: «این دفعه بیشتر از همیشه رازنگهداری کردی. بهش زنگ زدی؟» جویس سر تکان می دهد و میگه: «مشکلی نداره؟»

الیزابت میگه: «نه. اون برای اولین‌بار یه نفر رو کشته و دلش خواسته با مامانش صحبت کنه. تعجبی نداره. البته من این‌طوری نبودم، ولی خب، من فرق دارم.»

جویس میگه: «دختر خوبی بود. راستی، دعوتش کردم بیاد و بهمون سر بزنه.»

الیزابت میگه: «چه فکر خوبی. حالا بریم؟»

جویس لبخند می‌زند و دوتایی به سمت خیابان سنت آلبانس می‌روند.

جویس می‌پرسد: «عصبانی نیستی؟»

الیزابت میگه: «اصلاً.ولی باید این رو بگم که بهتره اسم سگ‌ها رو عوض نکنی.»

جویس میگه: «می‌دونم.ولی آخه آلن هم شد اسم؟»

الیزابت میگه: «خب،چطوره بذاری ابراهیم درباره‌ش تصمیم بگیره؟ توی این‌جور کارها مهارت داره.»

جویس میگه: «دوست دارم زودتر برگرده، تو چی؟»

الیزابت دست جویس را می‌گیرد و پیش می‌روند.

جویس می‌پرسد: «راستی، ران چه کار می‌کرد؟ قبل از اینکه بیایم، سوار ماشین شد و رفت.این روزها هیچ‌وقت رانندگی نمی‌کنه.»

الیزابت نگاهی به ساعتش می‌اندازد و میگه «ران مشغول لوله‌کشیه. خیلی مشتاق بود.»

جویس میگه: «لوله‌کشی؟»

الیزابت میگه: «خودت که ران رو می‌شناسی. از پس هر کاری برمی‌آد.»