فصل اول | دوستان شما حتما بازدید خواهند کرد | قسمت بیست و چهارم


فروش کوکائین آنقدرها هم که مردم تصور می کنند جذاب نیست، و کانی جانسون فکر می کند؛خوبه که برای یک بار هم که شده فرصت پیدا کرده به سرو وضعش برسد و لباس قشنگ بپوشد.

آخه هر روز پیش نمی آید که باگدان یانکوفسکی بخواهد به اندازه ده هزار پوند جنس اصل کلمبیایی بخرد و کانی تمام روز بابت این موضوع هیجان زده بوده است. گاراژ مجاور در کار فروش عطر تقلبی هست و کانی مقداری از عطری که قبلاً ازشون گرفته بود را به خودش زد، اما مجبور شد فوراً آن را بشویید چون بوی تند و غلیظش را نمی توانست تحمل کند، حتی مجبور شد دوباره ریمل بزند چون اشکهایش سرازیر شده بودند. به گمانش حالا کمی بهتر شده است ولی توی فکرشه که بعداً از شر آن عطر خلاص بشود.

چه شد که باگدن یک مرتبه سراغ مواد آمده است؟ او اصلا اهل این حرفها نبود. شاید مشکلی برایش پیش آمده و می خواهد تفننی بکشد. کانی امیدوار است که همین طور باشد. چون قطعا بیشتر با همدیگر ملاقات خواهند کرد.

این مرد چه جذابیتی دارد؟ جالبه که هم خیلی خطرناک به نظر میرسد و هم در کنارش احساس امنیت می‌کند؟ یا فقط ظاهرش این طور بود؟

ضربه ای به در فلزی گاراژ می خورد. کانی موهایش را مرتب می کند، آدامسش را داخل یک قفسهٔ بایگانی قدیمی تف می‌کند و یک سیگار نعنایی روشن می کند. برو که رفتیم.

در را باز می کند، نور خورشید به دنیای تاریک او هجوم می آورد و حالا آن مرد آنجاست. باگدان. با سری تراشیده و خالکوبی هایی که مثل مار روی بازوهایش خزیده اند، با چشم‌های آبی‌اش بهش خیره شده و در چهره‌اش ردی از بی‌تفاوتی نشسته است. همه‌چیزش کامل است. در را پشت سرش می بندد و حالا آن دو نفر باهم تنها هستند. کانی چطور باید این بازی را پیش ببرد؟ خونسرد و مهربان باشد؟ او قبلاً سعی کرده بود با باگدان معاشقه داشته باشد و برای نفوذ به قلب باگدن به جایی نرسیده بود. اما حالا یک کم شک دارد که شاید باگدن، فقط ادای آدم هایی که بدست آوردنش سخته را در می آورد و فقط می‌خواسته ناز کند. آیا او دارد با آن چشم هایش به سرتاپای كانی نگاهی خریدارانه می اندازه؟ داره فکر میکنه که در زیر آن لباسها چی پنهان شده؟ کانی که اینطور فکر می کند. قطعاً چیزی پشت نگاهش نشسته است. کانی با سر به ساک ورزشی‌اش اشاره می‌کند.

میگه: «پول اونجاست؟»

باگدن سری تکان می دهد و میگه: «اره» كانی پکی عمیق به سیگار نعنایی اش می زند و طعم نعنای تازه را مزه می کند.

کانی میگه: «ده‌هزارتاست؟»

باگدن میگه: «آره.»

کانی میگه: «لازمه بشمرشون؟»

باگدن میگه: «نه.» باگدان کیف را روی میز چوبی و بزرگ کانی می‌گذارد.

وقتی مدرسه راهنمایی قدیمی کانی بسته شد، لوازمش را حراج کردند، کانی هم یک پیشنهاد قیمت داد و آن را خرید. میز مدیر سالخورده شان را. همان میزی که بارها مقابل آن ایستاده و به خاطر هر چیزی توبیخ شده بود. تا مدتها دوست داشت از آن برای وزن کردن کوکائین و سکس با دیگران استفاده کند. اگر خانم گیلبرت اینجا بود چه می‌گفت؟ اما حالا کسب‌وکارش بزرگ‌تر شده و معمولاً موقع مدیریت کارها پشتش می‌نشیند. باید اعتراف کند که میز خوبی است.

كانی می پرسد: «خب، الآن کوکائینت رو می خوای؟»

باگدن می گوید: «آره» و بعد اضافه می کند: «لطفا.»

کانی حس می کند که اوضاع خوب پیش می رود. یعنی ارتباطی بینشون شکل می گیرد؟ کششی میانشان هست؟ خدای من، فقط نگاهش کن.

«پشت گاراژه باگدان. په دقیقه بهم وقت بده. راحت باش. مجله هم داریم، البته بیشترشون مال قهرمانی نهایی هستن.»

کانی قفل در گاراژ را باز می کند و وارد انباری کوچک می شود، اینجا هیچ آینه ای نیست، بنابراین خودش را در انعکاس یک سی دی قدیمی برانداز می کند. چه خوب شد که این کار را کرد، چون کمی از رژلب به دندان‌هایش مالیده شده است. باگدان هم متوجه شده؟ جلوِ گاوصندوق زانو می‌زند و با یک دست کلید را در قفل می چرخاند و با دست دیگرش هم دندان‌های جلویی‌اش را تمیز می‌کند. شاید باگدان رد رژ را دیده و حالا هم بفهمد که کانی آن را پاک کرده است. یک کیلو کوکائین از گاوصندوق بیرون می‌آورد. عبارت «شکستنی - از بالا باز شود» روی پاکت کاغذی و قهوه‌ای‌اش نوشته شده است. اگر او دندانهای رژلبی اش را دیده باشد، پس الان می فهمد که خودش را در آینه برانداز کرده است. آیا اینطوری نشان میدهد که او چقدر بیچاره و محتاج شده است؟ دوباره گاوصندوق را می بندد و مستقیم بیرون می رود. دیگر خیلی دیر شده است. اگر دیده باشد خب، کاری از دست کانی برنمی آید. بهتر است ببیند چی پیش میاید.

کانی درِ انباری را قفل می‌کند و بسته را روی میز مدیریت، کنار کیف، می‌گذارد. باگدان مستقیم بهش زل می‌زند. دارد به دندان‌هایش نگاه می‌کند؟

کانی می‌پرسد: «می‌خوای بررسیش کنی؟»

باگدن میگه: «نه.» و ساک ورزشی را خالی می‌کند و بسته را داخلش می‌گذارد.

کانی می‌پرسد: «قراره مدام بیای پیشم، مگه نه؟ به مشتری‌های همیشگی‌مون خدمات خاصی ارائه می‌دیم.»

باگدن میگه: «نه، همین یه بار بود.»

کانی با خودش می‌گوید «خدمات خاص» عبارت درستی نبود.یک جورایی اغواگرانه بود، زیاده‌روی کرد. احمق! شانه‌هایش را بالا می‌اندازد.

کانی میگه: «خب، خودت میدونی» باگدن سری تکان می دهد و میگه: «آره.»

کانی میگه: «بذار در رو برات باز کنم.» به سمت در می رود و آن را باز میکند. دوباره نور خورشید به صورتش می‌تابد. باگدان کمی سرش را پایین می‌آورد و از گاراژ خارج می‌شود. لحظه ای توقف میکند و میگه: «ممنونم کانی.»

کانی دوباره شانه هایش را بالا می اندازد، اما دلش بابت این جمله باگدن قنج می رود. در را پشت سرش می بندد و به پشت در بسته تکیه میدهد و نفسش را کامل بیرون می دهد.

خدای من، عجب فضای سنگینی بود.دیوانه کننده بود. باید بقیهٔ روز را استراحت کند.

باگدن مجبور نیست زیاد پیاده روی کند. قرار است ران را کنار اسکله ملاقات کند. همه چیز بین او و کانی خوب پیش رفت. به نظر نمی رسید حس بدی نسبت به هم داشته باشند. ظاهراً کینه‌ای به دل نگرفته بود. البته دلش برای او سوخت، چون دندان هایش رژلبی شده بود. می خواست به او بگوید، چون اینجور به نظر می رسید که میخواهد بعداً با کسی سر قرار برود، اما قطعا خودش فهمید چون وقتی با کوکائین برگشت، خبری از رد رژ نبود و دندان هایش را پاک کرده بود. خیالش راحت شد. دیگر مجبور نبود به او بگوید. انگار کانی زیاد حوصله اش را نداشت.

باگدن خوشحال است که از آنجا بیرون آمده است و در فضای باز قرار دارد. دست‌کم دیگر خبری از آن بوی وحشتناک نیست.

باگدان از دور ران را می بیند و به سمت او می رود. ران لباس لوله کش ها را پوشیده.

ران می گوید: «سلام، باگدن»

باگدن می گوید: «سلام، ران»

ران می گوید: «همینه؟» و به كيف اشاره می کند.

باگدن می گوید: «اوهوم، خودشه.»

ران میگه: «آفرین، پسر خوب، شرط میبندم میخواهی بدونی چرا شبیه لوله کش ها لباس پوشیدم؟»

باگدان سرش را تکان می دهد و میگه: «نه واقعا. راستش در مورد تو، هیچ چیز زیاد من را شگفت زده نمی کند. بیشتر تعجب می‌کردم اگر مثل یک لوله‌کش لباس نمی پوشیدی.»

ران سر تکان می دهد و قبول می کند که نکته درستیه. با حرفش موافق است.

باگدان می پرسد: «ابراهیم چطور است؟ کی مرخص می شود؟»

ران میگه: «کاملا خوبه. میدونی، یه مقدار پیر شده. خیلی ناراحت کننده است.»

باگدن سر تکان می دهد و میگه: «میخوای حال کسی که این کار را کرده رو بگیری؟ کمکی از دستم برمی آید؟»

ران کیف را می‌گیرد و میگه: «همین الان هم داری کمکمون می‌کنی.»

باگدان می گوید: «فکرش رو می‌کردم. خوبه، خوشحالم . می‌دانی کافیه لب تر کنین. واسه هرکاری آماده ام.»

ران میگه : «تو مرد خوبی هستی.» و در همان زمان شروع میکند به بو کشیدن. بعد میگه: «خدای من، باگدان این چه بوییه؟»