فصل اول | دوستان شما حتما بازدید خواهند کرد | قسمت بیست و ششم
آنتونی میگه: «و او به پشت سرت لگد زد؟»
ابراهیم میگه: «فکر میکنم این کار را کرد، آنتونی، آره.»
ابراهیم به دیگران نگفته بود که امروز چه ساعتی برمی گردد. او میدانست که شلوغش می کنند، و نمیخواست تا وقتی صورتش را اصلاح نکرده و به سر و وضعش نرسیده، کمیته استقبال براش تشکیل بدهند. در عوض او موفق شده بود، آخرین نوبت آنتونی آرایشگر، را بگیرد. این روزها او آنقدر خواهان داره که سه بار در هفته به کوپر چیس می آید. ابراهیم از وضعی که موهایش در طول بستری بودن در بیمارستان پیدا کرده، اصلا راضی نیست.
آنتونی در حالی که شانه ای بین موهای ابراهیم فرو می برد، می گوید: «صادقانه بخوام بگم اصلاً معلوم نیست. نه جراحتی، هیچ چی. جاش نمونده»
ابراهیم می گوید: «خب، به خاطر جمجمه است.»
آنتونی موافق است، میگه: «آره، گفتی. ولی اگر زیادی فشار آوردم بهم بگو. خیلی زود حالت رو خوب میکنم. شغلم همینه.»
ابراهیم میگه: «متشکرم، آنتونی.»
آنتونی میگه: «باز هم مثل قبل سرپا میشی، مطمئنم که می شی.»
ابراهیم میگه: «سرپا شدن برای جوان ترهاست.»
آنتونی میگه: «مزخرفه، چیزی که تو را نکشد قوی ترت می کند.»
ابراهیم میگه: «خب، توی این سنوسال دیگه قبولش ندارم.»
آنتونی میگه: «واسهت یه مثال میزنم. یک بار یه سفر خفن دو روزه، به کاووس داشتم. میدونی کاووس کجاست؟»
ابراهیم میگه: «توی یونانه؟»
آنتونی میگه: «اوه، پس میدونی. جای گرمیه. به هر حال، در آن زمان خیلی وحشتناک بود، می دانی؟ من هم مصرف کرده بودم و فکر می کردم از دیوارهای ویلا خون می چکد. روی پشت بام رفتم و سعی کردم هواپیماهای در حال پرواز را بگیرم. همسرم، گَو، فیلمم را گرفت و توی اینستا گذاشت و سیهزار تا لایک خورد. و حالا متوجه میشم چه اتفاق بامزهای بود.ولی اون موقع فکر میکردم دارم میمیرم. ولی زنده موندم و اون تجربه باعث شد مرد قویتری بشم.»
ابراهیم میگه: «چطور؟»
آنتونی میگه: «خب، نمیدونم. این روزها کمتر میرم سراغ روانگردان. همین هم خوبه دیگه، مگه نه؟ تازه نزدیک چهارصدتا فالوور جدید پیدا کردهم. راستش، منظورم همینه. نمیدونم توی بیمارستان با موهات چه کار کردن. حتماً بهش نرمکننده هم نزدن، درسته؟»
ابراهیم میگه: «از ران خواستم تا یک مقدار برایم بیاورد، اما او گفت که نمیدونه کدوم مدلش را بگیره.»
آنتونی میگه: «خب، حالا من هستم.»
ابراهیم میگه: «به هر حال، فکر نمیکنم این اتفاق من را قویتر کرده باشد. اعصابم به هم ریخته آنتونی.»
آنتونی می گوید: «البته. بهش میگن اختلال استرس پس از سانحه، یک چیزی توی این مایه ها»
ابراهیم میگه: «ولی بالاخره حالم خوب میشه.»
آنتونی می گوید: «البته که خوب میشی. نگاه کن اپرا وینفری در طول این سال ها چه چیزهایی رو از سر گذرونده.»
ابراهیم میگه: «شاید هم قبل از اینکه از پسش بربیایم بمیرم. اینطوری هیچوقت خوب نمیشم. این همان احساسی هست که الان دارم. شاید هیچوقت خوب نشم.»
آنتونی میگه: «اگر همینطوری ادامه بدهی به جویس می گویم که احمقی.»
ابراهیم میگه: «میگی چیزی که آدم رو نکشه قویترش میکنه. جملهٔ قشنگیه. تحسینبرانگیزه! ولی به درد یه آدم هشتادساله نمیخوره. توی این سن هر چیزی که آدم رو نکشه ، از یک میانبر ردت میکنه و به مرحله بعدی و بعدی هدایت میکند، و همه این درها پشت سرت بسته می شوند. نمیتونی بپری و برگردی. خبری از کشش و قدرت جوانی نیست. آدم همینطوری شناور میشه و میره بالا.»
آنتونی در حالی که کف دستهایش را روی شقیقههای ابراهیم میگذارد و سرش را بلند میکند تا در آینه نگاهی به خودش بیندازد، میگوید: «خب، همین الان کاری کردم ده سال جوونتر بشی. پس دارم نهایت تلاشم رو میکنم تا کمکت کنم. پلیس فهمیده کی ازت دزدی کرده؟»
ابراهیم با سر تأیید میکند و میگه: «آره، اسمش رو دارن. ولی خبری از شواهد نیست.»
آنتونی میگه: «حالا چی میشه؟»
ابراهیم میگه: «فکر کنم الیزابت دستبهکار میشه.»
آنتونی آینه را پشتسر ابراهیم میگیرد و سری تکان میدهد و می گوید: «خب، بیا امیدوار باشیم. هیچکی نمیتونه روی دوستهام دست بلند کنه و قسر دربره. به الیزابت بگو اگر به کمکی نیاز دارد، فقط خبرم کنه.»
ابراهیم میگه: «بهش میگم.»
آنتونی میگه: «هر کاری بتونم میکنم. بعضی وقتها هم به حرفهای مردم گوش میکنم. تا خوب نشی، نمیمیری. قول میدم.»
ابراهیم میگه: «چیزی که میگی غیر ممکنه»
آنتونی میگه: «ابراهیم، داری با کسی حرف میزنی که یه بار شمارههای بختآزمایی رو توی خواب دیده. چهار رقمش رو. سیصد و شصت پوند بُردم. پس وقتی میگم فعلاً نمیمیری، حرفم رو باور کن.»
ابراهیم میگه: «خیالم راحت شد! ممنون.»
آنتونی وسایلش را جمع میکند. بعد میگه: «همه میدونن شماها به چه ترتیبی میمیرین. اول نوبت رانه...»
ابراهیم با سر تأیید میکند.
آنتونی میگه: «بعدش نوبت الیزابته. احتمالاً تیر میخوره و کشته می شه. ولی راحت نمیشه گفت بعدش تو میری یا جویس. سخت میشه گفت کدومتون زودتر میرید.»
ابراهیم میگوید: «دلم نمیخواد آخرین نفر باشم. همیشه سعی کردم به مردم وابسته نشم. ولی به این سه نفر دل بستهم.»
آنتونی میگه: «خب، پس تو سوم میشی و جویس میشه آخرین نفر.»
ابراهیم میگه: «دلم نمیخواد جویس هم تنها بمونه.»
آنتونی میگه: «اوه، فکر نکنم جویس زیاد تنها بمونه. نظر تو چیه؟»
ابراهیم لبخند میزند. «خب، موافقم.»
آنتونی میگه: «خیلی دختر شیطونیه.»
ابراهیم دستش را به سمت جیب کاپشنش که پشت در آویزان است می برد و کیف پولش را بیرون می آورد. میگه: «باید با کارت حساب کنم، آنتونی. آخرین پول نقدم را برای تاکسی استفاده کردم.» بعد در حالی که کیف پولش را باز میکند اخم میکند. میگه: «خب، عجیبه! کارتم اینجا نیست.»
آنتونی میخندد و میگه:«همین الان خودت داشتی جریانش رو میگفتی.»
ابراهیم میگه: «حتماً گذاشتمش یه جایی. خیلی متأسفم! میشه بعداً باهات حساب کنم؟»
آنتونی به سمت ابراهیم می رود و او را در آغوش می گیرد و میگه: «این یکی رو مهمون من باش. حالا زودتر برو خوشتیپ. وقتی بقیه ببیننت، مثل مگس دورت جمع میشن.»
ابراهیم نگاهی به آینه میاندازد و سرش را میچرخاند تا نیمرخش را ببیند. سری تکان میدهد و میگه: «ممنون آنتونی. به گمونم همینطوره.»