فصل اول | دوستان شما حتما بازدید خواهند کرد | قسمت بیست و نهم


الیزابت دسته چاقو را در حالیکه تیغه آن رو به پایین هست، محکم در دست گرفته است، روشی که بیش از پنجاه سال قبل به او آموزش داده شده بود. روش محبوب نیروهای کماندوی جماهیر شوروی، روش کف دست به سمت پایین بود و در دههٔ هفتاد آن را رواج داد. ولی حالا روش کف دست به سمت بالا مد شده است. این‌طوری می‌توانید نیروی خیلی بیشتری وارد کنید، به‌خصوص اگر طرف مقابل قوی هیکل تر از شما باشد.

الیزابت همچنان صدایی نمی شنود. این خبر بسیار بدی است. یعنی باید به راننده ای که آن بیرون نشسته است، خبر بدهد؟ آیا او تفنگ دارد؟ اليزابت همچنان به بالا رفتن از پله ها ادامه می دهد. هیچ نشانه ای از به هم ریختگی در هیچ کجا وجود ندارد. همه چیز مثل یک صحنه ی از پیش مرتب شده است. این سکوت. باز بودن در پشتی. یعنی داگلاس حقه ای به کار برده است؟ از الیزابت خواست تا بیاید و یکدیگر را ببیند تا او را این طور بترساند؟

الیزابت به پاگرد می‌رسد. نگاهی به پایین می‌اندازد. جویس در انتهای راه‌پله ایستاده و چاقو را کف دستش گرفته است. ذاتاً بااستعداد است.

بعد از پاگرد سه در می بیند. در سرویس بهداشتی نیمه باز است. الیزابت هُلش می‌دهد و آن را بیشتر باز می کند. هیچ خبری نیست. یک لباس زیر آویزان به هواکش و درِ توالت‌فرنگی باز مانده، پس معلوم است چه کسی آخرین بار از آن استفاده کرده است.

درهای اتاق‌خواب‌ها بسته‌اند. الیزابت به آرامی دستگیرهٔ یکی‌شان را می‌چرخاند، چاقو را آماده می‌کند. اگر داگلاس و پاپی پشت در پنهان شده باشند و قصد مسخره کردنش را داشته باشند، احمق به نظر نمی رسد؟ چرا فکر می کند همه اینها حقه است؟ چرا همه‌چیز این‌قدر شسته‌ورفته است؟ اصلاً شبیه صحنهٔ جرم نیست، بلکه او را یاد عملیات تمرینی می‌اندازد. قضیه همین است؟ دارند امتحانش می‌کنند؟ می‌خواهند ببیند این دختر پیر هنوز توانش را دارد یا نه؟

در را باز می‌کند و سریع داخل می‌شود. کمرش را به نزدیک‌ترین دیوار می‌چسباند. خبری نیست. تخت کاملاً مرتب است. نگاهش به کتاب شعری از فیلیپ لارکین و شمع جو مالون می‌افتد. اینجا اتاق پاپی است، ولی خبری از خودش نیست. وسط کتاب فیلیپ لارکین یک نشانه کتاب قرار دارد، پس پاپی می‌خواسته برگردد.

الیزابت به پاگرد برمی‌گردد. فقط یک اتاق دیگر مانده است؛ اتاق‌خواب جلوِ خانه، اتاق داگلاس، آخرین گزینه باقی مانده.

چاقو را محکم می گیرد و فکری به ذهنش می‌رسد. پاپی بابت شلیک به اندرو هیستینگز ناراحت بود. اتفاقی دردناک بود و حتی از جویس خواست با مادرش تماس بگیرد. یعنی پاپی قید همه چیز را زده بود؟ منتظر شده بود تا داگلاس بخوابد. همیشه می توانستی تشخیص بدهی که داگلاس چه زمانی به خواب رفته است. خدای من، همیشه خروپف می کرد. یعنی پاپی می خواست فرار کند و هنگام خروج در پشتی را باز گذاشته بود؛ یعنی بیش از این طاقتش را نداشت؟ او می دانست یک افسر دیگر آن بیرون نشسته است تا از داگلاس مراقبت کند.

الیزابت دستش روی دستگیره در است. شروع به چرخاندن آن می کند.

در را باز می کند. یک لحظه خشکش می‌زند. نه تمرینی در کار بود نه حقه ای. پاپی هیچ‌وقت درِ پشتی را باز نمی‌گذارد. داگلاس هم هیچ‌وقت این‌قدر آرام نمی‌خوابد.

بدن پاپی روی صندلی راحتی افتاده بود، گلوله ای صورتش را از هم پاشیده و موهای بلوند زیبایش را قرمز کرده است. یک دستش روی تنش بود. بی شک تلاش کرده بود در مقابل گلوله از خودش محافظت کند. دست دیگرش کنارش قرار گرفته است. خون تا روی بازوهایش آمده و خشک شده است. خال‌کوبی گل بابونه سفید، که مادربزرگش را به هیجان می‌آورد، حالا قرمز شده است.

داگلاس روی تخت افتاده است. وضعیت او بدتر است. زخم گلوله حتی بیشتر از پاپی به او آسیب وارد کرده است. اگر الیزابت قبلاً همسرش نبود، الان او را نمی‌شناخت. دیوار پشت‌سرش غرق در خون است.

هرچیزی هم که داگلاس می خواست به او نشان بدهد، قطعاً نمی‌خواست چنین صحنه‌ای را بهش نشان دهد

الیزابت نفس عمیقی می‌کشد. باید خونسردی‌اش را حفظ کند. برای مدت طولانی این صحنه جنایت، در اختیارش نخواهد بود، بنابراین گوشی خودش را بیرون می آورد و از هر زاویه ممکن عکس می گیرد.

الیزابت صدایی از پشت سرش می شنود. چاقو را بالا می‌برد و برمی گردد. جویس را در آستانه در ببیند. نگاهش را بین جسد پاپی و داگلاس می‌چرخاند.

جویس می گوید: «اوه، پاپی. اوه، الیزابت.»

الیزابت سری تکان می‌دهد و میگه: «به چیزی دست نزن. باید بریم پایین.»

الیزابت جویس را با خودش می‌برد. خوشحال است که روحیهٔ دوستش ضعیف نیست. الان وقت گریه‌وزاری نیست. آخرین چیزی که الان بهش نیاز دارند ریختن اشک است. الیزابت در ورودی را باز می کند و به جویس می گوید که همانجا بماند. سریع به سمت ون ویرجین‌میدیا می‌رود. می‌فهمد هنوز چاقو توی دستش هست. پس آن را توی کیفش می‌اندازد و ضربه‌ای به شیشهٔ ماشین می‌زند. رانندهٔ کسل دوباره آن را پایین می‌دهد.

راننده میگه: «کارتون تموم شد؟ چه زود.»

الیزابت گوشی خود را در می آورد و عکسی را به او نشان می دهد. «هر دوتاشون مُرده‌ن. اون هم وقتی که تو اینجا نشسته‌ای و روزنامه می‌خونی.»

راننده سریع پیاده می‌شود و به سمت خانه می‌دود. قطعاً با هر قدم به مسیر شغلی فکر می‌کند که تا قبل از این اتفاق بسیار امیدوارکننده بود.

الیزابت می داند به محض رسیدن نیروها، باید آمادهٔ پاسخ‌گویی به سؤالاتشان باشد. خیلی زود از راه می‌رسند، موبایلش را می‌گیرند و عکس‌ها را پاک می‌کنند. نگاهی به دیوارهای باغچهٔ جلویی خیابان سنت آلبانس می‌اندازد تا بالاخره دو خانه آن‌طرف‌تر پیدایش می‌کند. راننده وارد خانه شده، بنابراین الیزابت سریع راه می‌افتد. یکی از آجرهای سست پایین دیوار را بیرون می‌کشد، موبایلش را داخل شکاف می‌گذارد و آجر را سرجایش می‌گذارد. جای خیلی خوبی برای ردوبدل اطلاعات است.

پس حالا هم باید الماس‌ها را پیدا کنند هم قاتل را.