فصل اول | دوستان شما حتما بازدید خواهند کرد | قسمت سوم | جویس
جویس
ای کاش دوباره اتفاق هیجان انگیزی رخ می داد. برام مهم نیست چی باشد.
شاید یک آتش سوزی، اما جایی که هیچ کس آسیب نبیند. فقط شعله های آتش باشه و ماشین های آتش نشانی. همه میتوانیم با فلاسکی چای در دست به تماشا بایستیم و ران میتواند توصیه هایی به آتشنشانها بکند. یا یک رابطه عاشقانه مخفی، که فکر کنم خیلی سرگرم کننده باشه. ترجیحاً برای خودم اتفاق بیافتد، اما خیلی هم براش حریص نیستم، نه تا وقتی که کمی چاشنی رسوایی توش وجود داشته باشد، مثلاً اختلاف سنی زیاد. یا شخصی یک دفعه نیاز به تعویض مفصل ران پیدا کنه. شاید هم یک رابطه همجنس گرایی. تا حالا یکی از آنها را در کوپرزچیس نداشتهایم، و فکر میکنم همه از آن لذت ببرند. شاید نوه کسی بخواد به زندان بیافته یا سیلی راه بیافته که ما را توی دردسر نندازه. خودتون میدونید منظورم چیه.
وقتی به این فکر میکنید که اخیراً چند نفر در اینجا فوت کرده اند، پرسه زدن در پارک مرکزی شهر و یا تماشای قسمتهای قدیمی سریال "Taggart" بسیار سخت میشه. اگرچه من "Taggart" را دوست دارم.
زمانی که پرستار بودم، بیماران همیشه می مردند. آنها از چپ، راست و وسط بیرون می زدند. تصور اشتباهی نداشته باشید، من هرگز کسی را نکشتم، اگرچه این کار بسیار آسان بود. راحت تر از یه دکتر. آنها قبلاً دکترها را خیلی چک می کردند. احتمالاً این روزها همه را چک می کنند، اما شرط می بندم که اگر حس و هواش را داشته باشید، باز هم می توانید این کار را انجام دهید.
ابراهیم نمیخواهد من یک سگ بگیرم، اما مطمئن هستم که میتوانم نظرش را تغییر بدهم. قبل از اینکه متوجه شوید، او سگ خودش را توی دل همه جا خواهد کرد. می توانم شرط ببندم که ابراهیم اولین نفری خواهد بود که سگ را برای پیاده روی خواهد برد. ای کاش سی سال پیش دستم به ابراهیم می رسید.
یک مرکز نجات حیوانات درست در آن سوی محدوده در ساسکس وجود دارد، و آنها همه نوع حیوانی را در آنجا دارند. گربهها و سگهای معمولی و حتی بیشتر از اون، خرها و خرگوشها و خوکچههای هندی. من هرگز فکر نمی کردم که یک خوکچه هندی ممکن است نیاز به نجات داشته باشد، اما اینجور که معلومه نیاز به نجات دارند. همه ما هر چند وقت یک بار به آن نیاز داریم، و نمی دانم چرا خوکچه هندی باید متفاوت باشه. می دونستید که مردم پرو، خوکچه هندی را می خورند. آن روز در برنامه MasterChef این رو میگفت. البته آنها فقط بهش اشاره کردند و واقعاً هیچ خوکچه ای را نخوردند.
خیلی از سگ های اونجا اهل رومانی هستند. آنها را نجات می دهند و می آورند اینور. من نمی دانم آنها را چطور به اینجا می آورند، این چیزی هست که می خواهم ازشون پرسم. تصور نمی کنم آنها یک هواپیما را پر از سگ بکنند. تو یک ون بزرگ چطور؟ بالاخره آنها یک راهی پیدا کرده اند. ران می گوید که آنها با لهجه خارجی پارس میکنند، ران هست دیگه.
ما وب سایت مرکز نجات را مرور کردیم و صادقانه بگم خودتون باید سگ ها را ببینید. یکی هست به اسم آلن که توجهم بهش جلب شد. طبق مشخصات پروفایلش، نژاد "تریر سیال" هست. شما هم مثل من ازش خوشتون میاد. وقتی تصویرش را دیدم فکر کردم. آلن شش ساله است. می گویند نباید اسمشان را عوض کنی، چون به آنها عادت کرده اند، اما تحت هر فشاری هم که باشم، یک سگ را آلن صدا نمی کنم.
شاید بتوانم ابراهیم را متقاعد کنم که هفته آینده مرا تا انجا ببره. او اخیراً به مرانندگی علاقه پیدا کرده. حتی فردا به فیرهاون میرود. از زمانی که همه شروع به کشته شدن کردند، او واقعاً از لاک خودش بیرون آمده است. با ماشینش اینطرف و آنطرف مشغول رانندگی هست، انگار که موری واکره.
من هنوز در تعجب هستم که چرا الیزابت موقع ناهار حال و هوای خندهداری داشت. گوش دادن اما گوش نکردن. شاید مشکلی در مورد استفان وجود داشته باشد؟ شوهرش، یادت هست؟ یا شاید پنی هنوز براش تموم نشده. در هر صورت، یک چیزی تو ذهنش می گذشت و به دلیلی از ناهار غافل شد. احتمالاً خبر بدی در مورد کسیه. تنها امیدواریم اینه که در مورد شما نباشه.
من هم در حال بافتن هستم. میدونم میتونی تصور کنی.
من با دیردری در «بافتن و گپ زدن» صحبت کردم. شوهرش فرانسوی بود اما مدتی پیش مرد - فکر میکنم از نردبان افتاد، اما ممکنم هست بخاطر سرطان بوده باشد، یادم نمیآید. دیردری دستبندهای دوستی کوچکی را برای خیریه میبافد و الگوی آن را به من داده است. بسته به اینکه برای چه کسی درست می کنید، آنها را در رنگ های مختلف درست می کنید. مردم هم هر چه که بخواهند به شما پرداخت می کنند و تمام پول صرف امور خیریه می شود. من روی آنهایی که خودم میبافم پولک هم گذاشتم. الگو نمیگوید که روی آنها پولک بگذارید، اما من چند سالی هست که تعداد زیادی پولک در کشو دارم.
یک دستبند قرمز، سفید و آبی برای الیزابت درست کردم. اولین بارم بود و نسبتاً شلخته از کار در اومد، اما اون واکنش خیلی خوبی درموردش نشون داد. ازش پرسیدم که میخواهد پول به کدام موسسه خیریه برود و اون گفت «کنار اومدن با زوال عقل» و این نزدیکترین چیزی است که در مورد استفن صحبت میکنیم. با این حال، فکر نمیکنم او بتواند استفان را برای مدت طولانیتری پسش خودش نگه دارد. زوال عقل در تاریکی منتظر یک فرصت برای پیشرفت هست و هرگز به عقب بر نمی گردد. بیچاره الیزابت. بدیهیه که همینطور استفان بیچاره .
یک دستبند دوستی هم برای باگدان درست کردم. زرد و آبی بود که به اشتباه فکر می کردم رنگ پرچم لهستان است. به گفته باگدان، رنگهای پرچم لهستان قرمز و سفید است و حق بدهید که این رو باید بداند. او فکر می کرد که شاید من در لحظه به سوئد فکر می کردم و شاید هم واقعاً اینطور بود. گری اگر بود درستش را به من می گفت. مانند همه شوهرهای خوب، گری همه پرچم ها را می شناخت.
روز پیش باگدان را دیدم که دستبندش را بسته بود. او داشت میرفت تا در محل کارگاه ساختمانی بالای تپه کار کند، و برام دست تکون داد و دستبند روی مچ دستش بود، دور خالکوبیهایش پیچیده بود. می دانم که احمقانه است، اما نتوانستم جلوی لبخندم را بگیرم. پولک ها زیر نور آفتاب برق می زدند و من هم همینطور.
الیزابت هنوز مال خودش را به دستش نبسته و البته نمی توانم سرزنشش بکنم. با این حال، با انجامش احساس بهتری میکنم. هرچند، من و الیزابت برای نشان دادن دوستی خودمون به دستبند نیاز نداریم.
دیشب خواب خانه ای را دیدم که گری و من در اولین ازدواجمان در آن زندگی می کردیم. دری را باز کردیم و اتاق جدیدی پیدا کردیم که قبلاً ندیده بودیم، و کلی نقشه و ایده داشتیم که با آن چه کنیم.
من نمی دانم گری چند سال داشت، او فقط گری بود، اما من به سن الانم بودم. دو نفر که هرگز همدیگر را ملاقات نکرده بودند، در حال لمس کردن و خندیدن و نقشه کشیدن برای چیدن اساسیه و وسایل . یک گیاه گلدانی اینجا، یک میز قهوهخوری آنجا. چیزهای عاشقانه.
وقتی از خواب بیدار شدم و متوجه شدم که گری نیست، دوباره قلبم شکست و گریه کردم و گریه کردم. تصور می کنم اگر می تونستید زمزمه تمام اشک های صبحگاهی را که از این مکان برمی خواست بشنوید مانند آواز پرندگان به نظر می رسید.