فصل اول | دوستان شما حتما بازدید خواهند کرد | قسمت چهارم


یکی دیگر از روزهای باشکوه پاییزی است، اما گزندگی ای توی هوا وجود دارد که به شما می‌گوید روزهای زیادی از پائیز باقی نمانده. زمستان در گوشه و کنار بی صبرانه منتظر است.

ساعت 3 بعد از ظهر است و الیزابت در حال بردن گل برای مارکوس کارمایکل هست. مرد مرده. آن جسد غرق شده، ناگهان بطور جذابی زنده و در پلاک 14 راسکین کورت ساکن می شود. مردی را که او دید در یک قبر، در حیاط کلیسای همپشایر دفن کردند، حالا اسباب و وسایلش را در خانه جدید باز کرده و در حال ور رفتن و تنظیم وای‌فای هست.

او از کنار خانه سالمندان ویلوز،، در قلب کوپرز چیس عبور می کند. مکانی که الیزابت هر روز در زمانی که پنی آنجا بود به آن سر میزد، فقط برای اینکه بنشیند و با دوست قدیمیش گپ بزند، نقشه بکشد و غیبت کند، بدون اینکه بداند آیا پنی می تواند حرف های او را بشنود یا نه.

البته الان دیگر خبری از پنی نیست.

هنگامی که الیزابت به راسکین کورت می رسد و زنگ شماره 14 را به صدا در می آورد، شب کم کم شروع به نزدیک شدن می کند و خورشید در پشت درختان بالای تپه غروب میکند. انتظار کوتاهی وجود دارد و بعد در ورودی ساختمان باز می شود.

در همه ساختمان ها آسانسور وجود دارد، اما الیزابت تا زمانی که بتواند از پله ها استفاده میکند. پله ها برای انعطاف لگن و زانو خوبند. از طرفی کشتن یک آدم در آسانسور موقع باز شدن درها بسیار آسان است. نه جایی برای فرار، نه جایی برای پنهان شدن و یک ضربه کوچک برای اعلام اینکه در شرف ظاهر شدن هستید کافیه. نه این که او نگران کشته شدن باشد، به نظر او همچین چیزی در اینجا اتفاق نمی افتد، اما مهمه که همیشه حرفه ای رفتار کند. الیزابت هرگز کسی را در آسانسور نکشته است. البته یک بار دیده که کسی به داخل چاهک آسانسور در "اسن" هل داده شده است، اما اون موضوعش فرق میکنه.

بالای پله‌ها به چپ می‌پیچد، گل‌ها را به دست چپش می‌دهد و در شماره 14 را می‌کوبد. چه کسی در را باز میکند؟ داستان اینجا چیست؟ آیا باید نگران باشد؟

در باز می شود، و او چهره ای بسیار آشنا را می بیند.

این مارکوس کارمایکل نیست، چطور ممکن است باشد؟ اما مطمئناً این کسی است که نام مارکوس کارمایکل را می‌داند. و کسی است که می داند که این نام توجه او را جلب می کند.

و معلوم شد که، بله، الیزابت حق داشت که نگران باشد.

مرد خوش تیپ و برنزه است، تارهای موی خاکستری هنوز هم دلیرانه از جای خودشان تکان نخورده اند. الیزابت احتمالاً می دانست که آن مرد هرگز کچل نمی شود.

حرکت بعدی این بازی چی هست؟

الیزابت می‌گوید: «مارکوس کارمایکل؟ فکر کنم»

مرد می گوید: «خب، آره انگار. از دیدنت خوشحالم، الیزابت. آیا آن گل ها برای من هستند؟

الیزابت در حالی که گلها را به او تحویل می دهند می گوید: «نه، من به عنوان جلب توجه، این گل ها را با خودم اینور اونور می برم.» «بله،درسته، کاملاً درسته، با این وجود، آنها را در آب می‌گذارم. بیا داخل، بنشین، خونه خودت بدون.» و در آشپزخانه ناپدید می شود.

الیزابت وارد آپارتمان می شود: خالی، بدون حتی یک عکس، نه یک وسیله دکوری و نه هیچ چیزی که به چشم بیاید. هیچ نشانی از اسباب کشی در این خانه وجود ندارد. دو صندلی راحتی تاشو هر دو آماده برای جمع شدن، انبوهی از کتاب ها روی زمین و یک چراغ مطالعه.

الیزابت رو به آشپزخانه میکند و می گوید: «دکوراسیون خونه ات را دوست دارم.»

مرد با گلدان گلها در دست به اتاق برمیگردد و می گوید: «انتخاب من نیست، عزیزم. اما به جرأت می گویم که دارم توش پیشرفت میکنم، هرچند امیدوارم مدت زیادی اینجا نباشم. می توانم برایت یک گیلاس شراب بیاورم؟» گلدان را روی طاقچه می گذارد.

الیزابت در حالی که روی صندلی راحتی می‌نشیند، می‌گوید: «بله، لطفا». چه اتفاقی داشت می افتاد؟ چرا اینجا بود؟ و بعد از این همه مدت، از او چه می خواست؟ هر چه که بود، برای او دردسرساز به نظر می رسید. اتاقی که مبلمان ناچیزی دارد، پرده های کشیده شده، در قفل شده یک اتاق خواب. شماره 14 راسکین کورت ظاهری شبیه یک خانه امن داشت.

اما مخفی شدن از چه؟

مرد دوباره با دو گیلاس شراب قرمز وارد شد. «یک Malbec برای شما، اگر درست یادم مونده باشه»

در حالی که مرد روی صندلی راحتی روبروی او می نشست، الیزابت گیلاسش را برمیدارد. «به نظر می رسد فکر می کنید که این یک شاهکار خیره کننده از قدرت حافظه هست، به یاد آوردن شرابی که در بیست و چند سالی که همدیگر را می شناختیم می نوشیدم؟"

«من نزدیک به هفتاد سالمه عزیزم، این روزها همه چیز، خاطره ای خیره کننده است. به سلامتی!» لیوانش را بالا می گیرد.

الیزابت در حالی که لیوان خودش را بلند می کند، می گوید: «و به سلامتی تو، و دیدار مجددت بعد از این همه مدت.»

«مدت خیلی زیادیه. اما مارکوس کارمایکل را به یاد آوردی؟»

«بله، خیلی ایده خوبی بود.»

مارکوس کارمایکل یک روح بود که توسط الیزابت اختراع شد. او در آن متخصص بود. مردی که هرگز وجود نداشت، تماماً برای انتقال اسرار به روس ها ساخته شد. مردی با گذشته ای که با اسناد جعلی و عکس های صحنه سازی شده خلق شده بود. مأموری که هرگز وجود نداشت، اسراری را که هرگز وجود نداشت، به دشمن می داد. و وقتی روس‌ها کمی نزدیک‌تر شدند و کمی اطلاعات بیشتری از منبع جدید خود می‌خواستند، زمان آن فرا رسیده بود که مارکوس کارمایکل را بکشند، یک جسد گمنام را از یکی از بیمارستان‌های آموزشی لندن «قرض» کنند و آن را در حیاط کلیسای همپشایر دفن کنند. بهمراه یک دختر تایپیست جوان به عنوان بیوه ای غمگین که مثل ابر بهار بر سر قبر اشک می ریخت و دروغ را اینگونه دفن کردند. بنابراین مارکوس کارمایکل مرد مرده ای بود که هرگز زندگی نکرده بود.

«متشکرم، فکر کردم ممکنه شما را سرگرم کند. خیلی خوب به نظر میای، خیلی خوب. حال ... اسمش چی بود ... استفان؟ شوهر فعلیت؟ حالش چطوره؟

الیزابت آه می‌کشد: «میخوای اینکار را نکنیم؟ میخوای برسیم به اونجایی که میخوای بگی چرا اینجا هستی؟»

مرد سر تکان می دهد. «مطمئناً، لیز. زمان زیادی لازمه تا از آخرین وضعیت همدیگرباخبر بشیم اونم وقتی که خیلی موضوعات تازگی آشکار شدند. با این حال، معتقدم که اسمش استفان است؟

الیزابت به استفان فکر می کند که الان در خانه است. او را جلوی تلویزیون روشن رها کرده بود، به این امید که همانجا چرت بزند. الیزابت می خواهد برگرده پیشه استفان، با او بنشیند، و میان بازوانش در آغوش بگیرد. او نمی خواهد اینجا باشد، در این آپارتمان خالی با این مرد خطرناک. مردی که قبلاً کشته شدنش را دیده بود. این ماجرایی نیست که امیدوار بود امروز داشته باشه. به جایش استفان و بوسه هایش را به او بدهید. جویس و سگ هایش را به او بدهید.

الیزابت جرعه ای دیگر از شراب می نوشد. «فکر می کنم چیزی از من می خواهید؟ مثل همیشه.»

مرد روی صندلی راحتی خود تکیه می دهد. «خب، بله، فکر می کنم چیزی میخوام. اما چیز چالش برانگیزی نیست - در واقع، چیزی که ممکن است فکر کنید بسیار سرگرم کننده باشد. تفریحاتمون ​​را یادت می آید، الیزابت؟

«من در حال حاضر به سهم خودم از این اطراف لذت می برم و تفریح دارم، اما از اینکه به فکر من هستی متشکرم.»

«خب، بله، شنیدم. اجساد مرده و چیزهای دیگر. کل پرونده را خوندم.»

الیزابت می‌پرسد: «پرونده؟» احساس خفگی می کند.

«اوه بله، در لندن سر و صدای زیادی به پا کردی و در طول چند ماه گذشته همه جور لطفی را درخواست کردی. سوابق مالی، گزارش های پزشکی قانونی، فکر می کنم حتی یک پاتولوژیست بازنشسته اینجا داشتید که استخوان ها را تحلیل کرده بود؟ فکر کردی که ممکن است مورد توجه قرار نگیرد؟»

الیزابت متوجه می شود که کوته بین بوده است. مطمئناً در زمانی که او و باشگاه قتل پنجشنبه در حال تحقیق در مورد مرگ تونی کرن و ایین ونتهام بودند، درخواست لطف کرده بود و زمانی که جسد دیگری را که در آرامستان بالای تپه دفن شده بود شناسایی کردند. او باید می دانست که کسی، جایی در حال یادداشت برداری است. نمی توانید انتظار لطفی داشته باشید بدون اینکه از شما خواسته شود آنها را جبران کنید. خوب این قرار بود چه چیزی باشد؟

الیزابت می پرسد: «از من چی میخوای؟»

«فقط کمی پرستاری و نگهداری.»

«پرستاری از کی؟»

«نگهداری از من.»

«و چرا کسی باید از شما مراقبت کند؟»

مرد سر تکان می دهد، جرعه ای از شرابش می خورد و به جلو خم می شود. «مسئله این است، الیزابت، از این می ترسم که خودم را معرض خطری بالقوه قرار داده باشم."

«بعضی چیزها هرگز تغییر نمی کنند، اینطور نیست؟ چرا در موردش بیشتر برای من نمی گویی؟

صدای کلید در قفل می آید و در باز می شود.

مرد می گوید: «برای یک بار هم که شده قبل وارد شدن در بزن. خوب حالا این دختر به من کمک می کند تا داستان را بگویم. با مسئول ناظر من آشنا بشوید.

پاپی، پیشخدمت جدید رستوران، وارد اتاق می شود. سری به هر دو تکان می دهد و می گوید: «آقا، خانم.»

الیزابت می گوید: «خب، این خیلی چیزها را توضیح می دهد. پاپی، امیدوارم که تو نسبت به پیشخدمت بودن، مسئول ناظر بهتری باشی."

پاپی سرخ می شود. «صادقانه بگویم، مطمئن نیستم که باشم، متاسفانه. اما بین خودمون بمونه، انتظار دارم که به هر زحمتی شده بتوانیم موفق بشویم و در امان بمانیم.

طبق تجربه الیزابت، خانه های امن به ندرت برای مدت طولانی امن می ماندند. پاپی گل های داخل گلدان را کمی حرکت می دهد و می گوید: «چه گل‌های دوست‌داشتنی.» و بعد روی سکو می نشیند.

الیزابت می‌پرسد: «دقیقاً از چه چیزی در امان بمانید؟»

مرد می گوید: «خب، اجازه بدهید از ابتدا شروع کنم.»

الیزابت می گوید: «کاش از اول اینکار را می کردی، داگلاس،» و لیوان شرابش را پایین می آورد. «تو شوهر بدی بودی، اما همیشه بلد بودی چطور یک داستان خوب تعریف کنی.»