فصل دوم | گاهی وقت‌ها، به چشم‌هایت هم نمی‌توانی اطمینان کنی | قسمت سی‌ام


پاتریس تعطیلات بین دو ترم را می گذراند و پیش کریس می‌ماند. کریس هنوز کاملاً به این قضیه عادت نکرده است. وانمود می‌کند غذاهای سالم می‌خورد، اما چند روز بعد می‌فهمد کار از تظاهر گذشته است و سالم خوار شده است. فرقی نمی کند که سیب می خورید تا به فکر سلامتی خودتون باشید یا معشوقتان را تحت تأثیر قرار بدهید، در هر صورت سیب خورده اید و مواد مغذی به بدنتان می‌رسد. کریس از دوشنبه تا الان حتی یک شکلات اسنیکرز هم نخورده است.

امشب قرار است برای شام به پُن‌نواق بروند. آنجا قبلاً یک مشروب فروشی به اسم بلک بریج بود و حالا به بهترین و شاید تنها کافه‌بار فیرهاون تبدیل شده است. سه‌شنبه‌ها یک گروه موسیقی جاز در سالن غذاخوری می‌نوازند. کریس هرگز از موسیقی جاز لذت نبرده است، حتی تا به حال به این مسئله دقت نکرده بود که واقعا به چه سبک موسیقی علاقه مند است، ولی می‌داند کسانی که جاز را دوست دارند از زندگی هم لذت می‌برند. او هم باید وانمود کند بیش‌ازپیش از زندگی لذت می‌برد. شاید این قضیه هم مثل سیب‌ خوردن باشد. اگر تظاهر به لذت بردن از زندگی با لذت واقعی از زندگی یکسان باشد چه؟ از لحظه ای که پاتریس رسیده است، لبخند از لبهای کریس محو نمی شود، پس شاید اتفاقی در شرف افتادن است.

پاتریس هم چیزهایی در وجود او دیده، از این مطمئن هست. کاملاً مشخص است که او مردی مهربان و بامزه است. او شغل مناسبی داشت، دستگیری مجرمان. چیز دیگری مد نظر دارید؟ بهش گفتند چشم‌های قشنگی دارد، دلبره و بسیار خوب می بوسه.

فعلا می تواند چشم هایش را روی بقیه ی مسائل ببندد. کریس، بهتر است اول راه رفتن را یاد بگیری، بعد شروع کنی به دویدن. و آیا همه زنها به همه مردان می گویند که در بوسیدن ماهرند؟ کریس این طور فکر می کند. خب گفتنش چه خرجی برای آنها دارد؟

دانا ساعت شش و نیم با او تماس گرفته بود. رایان بِرد دستگیر شده و در راه ادارهٔ پلیس فیرهاون بود. پس امشب خبری از جاز نیست. خیال کریس راحت شد. این فصل جدید زندگی بماند برای بعد.

پاتریس بسیار فهمیده است. در واقع به طرز مشکوکی کریس را درک می کند اگر پاتریس هم از جاز خوشش نمی آید چی؟ نکند هر دو وانمود می کنند؟ باید ته و توی این قضیه را در بیاورد. بی شک با این کار خیالش حسابی راحت می‌شود.

کریس به سمت کلانتری رانندگی کرد و بعد از رایان برد بازجویی کرد. رایان دادوهوار می کرد که یک لوله کش برای او تله گذاشته است و سرانجام به اتهام نگهداری و تلاش برای فروش مواد مخدر و سرقت روانه ی زندان شد. وکیلش هم از قبل کمی سرحالتر به نظر می رسید، احتمالاً اون هم یا از به زندان افتادن رایان لذت می برد، یا از گوش دادن به نواختن جاز فرار کرده بود.

کریس به پاتریس پیام داد و حالا با هم در فضای دنج پن‌نواق هستند و تنها شاهدی از موسیقی جاز آن شب، یک چوبک درام روی چارپایه‌ای از چوب گردو است.

کریس و پاتریس با هم روی یک مبل چرمی نشسته‌اند و روبه‌روی آن‌ها، پاهایی زیر تنه ای در صندلی راحتی فرو رفته‌اند. دانا آنجاست. همکار کریس، دختر پاتریس.

پاتریس می‌پرسد: «باشگاه قتل پنجشنبه؟»

دانا می گوید: «چهار نفر هستند، ابراهیم همونیه که تلفنش رو دزدیدند. ران هم نقشلوله کش رو بازی کرد.»

پاتریس میگه: «اون وقت کدومشون تونسته به اندازهٔ ده‌هزار پوند کوکائین بخره؟»

دونا به کریس نگاهی می کند و میگه: «حدس می زنم الیزابت»

کریس با سر تأیید می‌کند و میگه: «من هم همین فکر رو می‌کنم. البته هیچ‌وقت نمی‌شه جویس رو دست‌کم گرفت.»

پاتریس میگه: «اما آیا همه اینها غیرقانونی نیست؟»

کریس میگه: «چرا.»

پاتریس میگه: «اگه قضیه لو بره، شما توی دردسر نمی‌افتین؟»

دانا می‌گوید: «مامان، از یک لوله‌کش تماسی داشتم که گفت کوکائین و یک کارت بانکی دزدیده شده را در یک آپارتمان پیدا کرده است. صدای جیغ هم می آمده. من هم به آپارتمان رفتم و کوکائین و کارت بانکی را پیدا کردم. جوانک حاضر در صحنه را دستگیر کردم. من و کریس ازش بازجویی کردیم. اونم همه اتهامات را رد کرد…»

کریس می گوید: «کاری که اغلب انجام می دهند.»

دانا میگه: «آره، معمولاً همین کار رو می‌کنن. حس کردیم به اندازهٔ کافی شواهد داریم. پس متهمش کردیم.»

پاتریس میگه: «خب، وقتی پرونده به دادگاه بره چی؟ حتماً به این لوله‌کش زنگ می‌زنن تا شهادت بده. بعد هم می‌فهمن لوله‌کش نیست.اون وقت چی میشه؟»

دانا شانه بالا می اندازد. «فکر می کنم الیزابت به این قسمتش فکر کرده.»

پاتریس گیلاس ویسکی‌اش را به نشانه سلامتی بالا می‌برد و صدای تکه‌های یخ بلند می‌شود. «آنها مثل یک باند جهنمی به نظر می رسند. دوست دارم ببینمشون.»

کریس می گوید: «ما فعلا تو رو از اونها مخفی کردیم.» پاتریس در حالی که پاهایش را توی بغل کریس می‌گذارد، می‌گوید: «آره؟» و کمی به سمت کریس خم میشود.

کریس میگه: «به اندازه کافی به "باشگاه قتل پنجشنبه" نزدیک شدم. اگر آنها بتوانند در مخزن سیفون کسی کوکائین کار بگذارند، نمی‌خواهم به این فکر کنم که با زندگی عشقی من چه کارها میتوانند بکنند.»

پاتریس می‌گوید: «چه قشنگ گفتی "زندگی عشقی" نه "زندگی جنسی".»

دانا می‌گوید: «سکس! مامان، جلوِ من از این حرف‌ها نزن. این‌قدر پز رابطه اتون را نده.»

کریس می‌گوید: «بیشتر منظورم زندگی شخصی بود.»

پاتریس جواب می‌دهد: «دیگه دیر شد. حرفت رو زدی.»

کریس می‌گوید: «اونها یه کاری می کنند طی دو هفته عروسی کنیم.» پاتریس می گوید: «چقدر وحشتناک.» و یکی از ابروهایش را بالا می برد.

دانا میگه: «مامان، همه‌ش دوتا ویسکی خوردی ها! پس وانمود نکن دلت می‌خواد با کریس ازدواج کنی. کاری نکن از اینکه با هم آشناتون کردم، پشیمون بشم.»

کریس از دانا میپرسد: «راستی، از الیزابت خبری شده؟»

دانا به تلفن همراهش نگاهی می اندازد و می گوید: «حتی یک کلمه هم ازش نشنیدم. به نظرم از شنیدن این خبر کلی خوشحال میشه. رایان برد بازداشت شده.»

کریس نگاهی به ساعتش می‌اندازد و میگه: «خب، ساعت ده و نیمه. اون‌ها رو که می‌شناسی. حتماً الأن روی تخت ولو شده ن.»

پاتریس می گوید: «راستی ...». مستقیم به چشم های کریس زل میزند و با گردنبندش | بازی می کند.

دانا می گوید: «وای خدا، مامان. عقم گرفت.» سرش را تکان می‌دهد و ویسکی‌اش را تمام می‌کند.