فصل دوم | گاهی وقت‌ها، به چشم‌هایت هم نمی‌توانی اطمینان کنی | قسمت سی و یکم


پس بیایید ببینیم «الیزابت بست» چه حرفی برای گفتن دارد، اجازه می دهید شروع کنیم؟ قهرمان بزرگ سرویس. یعنی این همانی است که یک عالمه تعریفش را می کردند؟ آیا ظاهر و باطنش یکی است؟

سو ریئردن چاره ای ندارد جز اینکه ناخودآگاه خودش را با زنی مقایسه کند که دقیقا روبه رویش نشسته است. الیزابت بست. با موهای نقره‌ای و ژاکتی پشمی و چهره‌ای عاری از حس. چه اطلاعاتی دارد؟ حاضر است دهان باز کند؟

هر دو نفر به وقتش آدم کشته اند. البته، دلایل متقاعدکننده خودشان را داشتند، اما به هر حال کشته اند. همین قضیه حس نزدیکی و احترام را شکل می‌دهد. ولی به هم شک دارند. الیزابت از تمام حقه ها مطلع است و سو ریئردن هم باید چندتا از حقه‌هایش را رو کند تا از او حرف بکشد. بسیار خوب...

مثل بیشتر وقت‌ها توی اتاق کوچکی نشسته‌اند.

کلاستروفوبیا، قصدشان این است که طرف مقابل وحشت کند. نیمی از ارتفاع دیوارها با لایه‌ای فلزی پوشیده شده و بالای آن بتونی هستند. خبری از پنجره نیست، اما در هر گوشه ای دوربین دیده می‌شود. این دیوارهای ضخیم عایق صدا هستند و نمی گذارند مکالمه شان به بیرون درز پیدا کند. به نظر می رسد در برابر حمله هسته ای مقاوم است، و واقعاً به همین منظور طراحی شده است. لَنس جِیمز در انتهای اتاق از این‌سو به آن‌سو می‌رود.

الیزابت می‌گوید: «محض رضای خدا آروم بگیر! این‌طوری به هیچکی کمک نمی‌کنی.»

لَنس می‌گوید: «متأسفم»

لنس جیمز از آنهایی نیست که به جای ایستادن و قدم زدن، گوشه ای بنشیند. او در نیروی دریایی ویژه زیردست سو به شمار می رود، اما سو زیاد او را نمی شناسد. آرام و سخت کوش است و همین برای سو کفایت می کند. حدوداً چهل سال دارد و ظاهرش بد نیست. اما موهای بورش خیلی زود کم‌پشت‌تر و جوگندمی می‌شوند و بعد هم می‌ریزند. این نتیجهٔ یک عمر حضور در اتاق‌های کوچک، نگهبانی، شب‌زنده‌داری و استرس است. در این سال‌ها، سو مردهای خوش تیپی زیادی را دیده است که به مرور افت کرده اند. به نظرش نهایتاً تا پنج سال دیگر لَنس هم به آن نقطه می‌رسد.

سو در طول مسیر همراه الیزابت و دوستش جویس پشت آن ون بدون پنجره نشست. بعد چشم‌هایشان را بست و آن‌ها را به این اتاق آورد. فقط برای اینکه مسیر را حدس نزنند، اما اليزابت دقيقا میدانست کجا می روند. گادالمينگ. آنها آنجا را «خانه» صدا می کردند. با آن سلول های انفرادی ای که سه طبقه زیر زمین تعبیه شده بودند. او می داند که الیزابت در طول مدت حضورش در سرویس امنیت ملی، توی همین اتاق از افراد بازجویی می‌کرد. حتماً روی صندلی سو می‌نشسته است. اخیراً دستی به سروروی اینجا کشیده‌اند و سقف را طوسی کرده‌اند. در آن روزها خبری از دوربین هم نبود، که احتمالا از هر نظر بهتر بود.

جویس می‌گوید: «این روزها آدم‌های زیادی پیدا نمی‌شن که اسمشون لَنس باشه. توی خونواده‌تون لَنس زیاده؟»

لَنس می‌گوید: «بله، فکر کنم.»

سو می تواند ببیند که جویس از کل این تجربه، هیجان زده شده است. تمام مدت داخل ون سرش را تکان می داد، البته، بی شک الیزابت زمان و مسیر را می سنجید، اما معلوم بود جویس، به ویژه از اینکه بهش چشم بند زدند، لذت می برد. وقتی به زیرزمین می‌آمدند، جویس گفته بود: «خب، انگار الان سوار آسانسوریم و داریم می‌ریم بالا.» البته در حال پایین رفتن به سمت آن دخمه ها بودند.

لنس به دیوار تکیه می دهد و دست به سینه می ایستد. کاملا عضلانی است.

سو می گوید: «پس تو پیامی از داگلاس میدلمیس دریافت کردی؟ بیایید از آنجا شروع کنیم، باشه؟ دقیقاً چه ساعتی این اتفاق افتاد؟»

الیزابت می‌گوید: «نمی‌دونم.» دلش نمی خواهد همه چیز را فاش کند. اگر دست خودش بود، هیچ‌چیزی نمی‌گفت. اشکالی ندارد. خوبه. نرم، نرم پیش می روند.

سو مؤدبانه می پرسد: «و میتونی اون پیغام رو به ما نشون بدی؟» او همیشه در بازجویی ها ادب را رعایت می کند. مامورهای عصبانی خیلی قبل تر از آنکه از طرف مقابلشون حرف بیرون بکشند، از کوره در می روند.

الیزابت میگه: «متأسفم. توی تلفن همراهمه.»

سو می پرسد: «و تلفنتون کجاست؟ توی کیفتون نبود. به نظرمون عجیب بود.»

جویس می‌گوید: «اوه، ما موبایلمون رو همه‌جا نمی‌بریم سو. فقط یه کیف پول، کلیدها، چند قلم لوازم آرایشی و یه کیف، اینها تمام چیزی است که واقعا به آن نیاز داری.»

سو به جویس نگاه می کند و سری تکان میدهد. هر دو می‌خواهند او را بازی بدهند، درست است؟ باید حواسش به جویس هم باشد؟ چه زن باریک اندام و شکننده و در عین حال سرسختی است. دقیقا از همان زن هایی که مأموریت دارند تا با چتر نجات پشت صفوف دشمن فرود بیایند، در حالی که تفنگ و دستگاه رمزنگاری به همراه دارند. دوباره به طرف اليزابت می چرخد و میگه: «دلم میخواد بدونم موبایلت كجاست، الیزابت؟»

الیزابت می گوید: «خب، کاش یادم می‌اومد!»

لنس از پشت سرش می‌گوید: «یادت نیست موبایلت رو کجا گذاشتی؟» بالاخره به حرف آمده است.

الیزابت می گوید: «متأسفانه، نه. برای همه مون پیش میاد، عزیزم.»

جویس می‌گوید: «یه بار کل خونه رو گشتم تا گوشیم رو پیدا کنم. به گمونم بیست دقیقه طول کشید. بعد فهمیدم همهٔ این مدت توی دستم بوده.»

الیزابت می‌گوید: «امیدوارم برای تو پیش نیاد، لنس. قدر جوونیت رو بدون.»

لنس سرانجام از دیوار فاصله می گیرد. نزدیک تر می آید و کنار سو ریئردن می نشیند. کمی به جلو خم می شود و مستقیم الیزابت را خطاب قرار میدهد و میگه: «حدس می‌زنم توی آپارتمانت باشه.»

الیزابت موافق است، میگه: «به گمونم.»

سو با رضایت خاطر سری تکان می دهد و میگه: «احتمالش خیلی زیاده، مگه نه؟ پس اشکالی نداره که یه گروه رو بفرستم اونجا تا خونه ی تو رو بگردند؟ »

الیزابت می‌پرسد: «انگار قانون عوض شده. شنیده‌م بعد از گشتن باید اونجا رو مرتب کنین، درسته؟»

لنس می گوید: «قانون همیشه همین بوده.»

الیزابت میگه: «بله، ولی الان واقعاً بهش عمل می‌کنین؟ دیوان عدالت اروپا توی این قضیه دخالت کرده؟»

سو می گوید: «همه چیز به حالت قبل برمی گرده.» الیزابت توی تلفنش چی داشت؟ پیغام؟ عکس؟

الیزابت می گوید: «خب، پس اگه این طوریه، حتماً انجامش بدید. خونه من به نظافت احتیاج داره، یکی باید اونجا رو سروسامون بده و استفان هم سرگرم میشه. نصف شب یه مشت دیوونه می ریزند توی آپارتمان. استفان میزبان خوبیه.»

جویس می‌گوید: «شاید هم موبایلش رو توی خونهٔ من جا گذاشته باشه. نمی‌خواین یه نگاهی هم به آپارتمان من بندازین؟ مخصوصا به سرویس بهداشتی.»

سو می پرسد: «حالا که تلفن همراهت اینجا نیست، می تونی پیامش رو به خاطر بیاری؟ دقیقا از چه کلمه هایی استفاده کرد؟»

الیزابت سری تکان می دهد و از حفظ می گوید: «من و پاپی به پلاک سی و هشت خیابان سنت آلبانز شهر هوو منتقل شدیم. اگر به ملاقات من بیایی مدیونت میشم، باید یه چیزی نشونت بدم.»

لنس می‌گوید: «پس می‌توانی کلمات دقیق پیام را به خاطر بیاری ولی نمی‌دونی موبایلت کجاست؟»

الیزابت ضربه‌ای به سرش می‌زند و میگه: «کاخ ذهنیم کلی اتاق داره. بعضی هاشون گردو خاکی تر از بقیه هستند.»

سو متوجه می شود که لَنس ناخودآگاه لبخند می‌زند. کنار آمدن با این دو نفر واقعاً سخت است. عجب ناقلاهایی هستند.

سو دوباره سری تکان می‌دهد و میگه: «طفلکی! حتماً خیلی وحشتناکه! کل پیامش همین بود؟ چیزی رو از قلم ننداختی؟ حرف دیگه ای نزد؟»

الیزابت میگه: «خب، گفته بود تنها برم اما من فکر کردم جویس از این ماجرا خوشش میاد.»

جویس می‌گوید: «ممنون. واقعاً تا یک نقطه ای بهم خوش گذشت»

سو میگه: « به نظرت قصد داشت چه چیزی رو بهت نشون بده؟» اليزابت مکث می کند. به دوربین ها نگاهی می اندازد و دوباره به سو چشم می دوزد. کلماتش را می سنجد. بعد به سمت سو ریئردن برمی‌گردد و تصمیمش را می‌گیرد. می گه: «راستش را بخواهید، فکر می کردم او می خواهد الماس ها رو نشونم بده.»

سو میگه: «فکر می کنی الماس‌ها دست اون بوده؟»

الیزابت می پرسد: «پس دیگر چه می توانسته باشد؟»

لَنس می‌گوید: «داری می‌گی اون الماس‌ها رو دزدیده؟ ما حتی مطمئن نیستیم که الماسها رو دزدیده باشه، هیچ مدرکی هم نداریم.»

الیزابت میگه: «خب، فکر کنم باید زودتر از اینها اطلاع می دادم اما من میدونم که اون الماس ها رو دزدیده. خودش به من گفت.»

سو می پرسد: «الیزابت، داگلاس کی این حرف رو به تو زد؟» همچنان آرامشش را حفظ کرده است. الیزابت می گوید: «خب، شاید چند روز پیش »

سو تعجب نکرده است. البته که داگلاس به او گفته. به او اطمینان داشت. عاشقش بود. «ولی الماس‌ها توی خونهٔ امن نبود، الیزابت.ما داگلاس رو بازرسی بدنی کرده بودیم. قبل از اینکه به این خونه بره، در حین اقامتش و بعد از این که مغزش از هم پاشیده شد. پس به نظرت می خواست چه چیزی رو بهت نشون بده!»

جویس می‌گوید: «شاید می‌خواسته یه کلید، رمز یا معمایی رو نشون الیزابت بده تا اون بفهمه الماس‌ها کجان. من که اصلاً بلد نیستم معما حل کنم. مثلاً می‌گن یه نفر فقط راست می‌گه و یه نفر فقط دروغ. بعدش یه سؤال مطرح می‌کنن. که چی؟»

سو می‌فهمد جویس منتظر جواب است. بنابراین به او می گوید: «من هم مثل تو گیجم، جویس» شانه هایش را بالا می اندازد.

الیزابت می گوید: «این خیلی خوب است، جویس. و حالا، هر کس که داگلاس و پاپی را به قتل رسونده، بیایید فرض کنیم که مارتین لومکس بوده ، در عوض آن اطلاعات را بدست آورده. معما باشه یا نه مارتین لومکس می تواند الماس های خودش را پس بگیرد.»

جویس می‌گوید: «شاید به جز مارتین لومکس، پای افراد دیگه ای هم وسط باشد که دلشون میخواسته به داگلاس و پاپی شلیک کنند، مگه نه؟»

سو می گوید: «البته.»

جویس اضافه می‌کند: «اون‌همه پول. بیست‌میلیون پونده. ما که خوشمون میاد، مگه نه؟»

همگی موافق اند. انگار همه به توافق رسیده اند که الماس‌ها جایی آن بیرون‌اند. ولی کجا؟

جویس ادامه می دهد: «همانطور که الیزابت به شما گفت، شبی که الماس ها به سرقت رفت، دو نفر در آن خانه بودند. داگلاس و لنس. و من فکر می‌کنم که ما خیلی راحت حرف لَنس رو قبول کرده‌یم. قصد بی‌احترامی ندارم لَنس، ولی یه ذره هم نمی‌شناسیمت، درست است؟ چه کسی می تواند بگوید تو ندیدی که داگلاس الماس ها را بدزدد؟ از کجا معلوم تو متوجه شده باشی که داگلاس الماس ها رو دزدیده و دنبال فرصت بودی تا بهشون برسی.»

الیزابت می‌گوید: «خب، نمی‌خواستم آن را با صدای بلند بگویم. اما حالا چوب پنبه از بطری خارج شده است. آبی هست که ریخته و جمع‌شدنی نیست. حالا که دارید ازمون فیلم می‌گیرید، ارزش بحث را دارد.

لنس می گوید: «آره، صحبت کنیم، من چیزی برای پنهان کردن ندارم.»

الیزابت موافق است، پس میگه: «تقریبا مطمئنم که همین طوره. اما شبِ دزدی، تو هم توی اون خونه بودی. میدونستی که داگلاس و پاپی به کجا منتقل شدند. احتمالا از همون اول خودت پاپی رو برای اینکار انتخاب کردی. که انتخاب عجیبیه.»

جویس می‌گوید: «پس شاید حتی با پاپی همدست بودی.»

الیزابت می‌گوید: «البته همه‌ش حدس و گمانه. ولی مطمئنم دربارهٔ این مسئله تحقیق و بررسی می‌کنید، درسته؟»

سو می گوید: «اوه، حتماً درباره‌ش تحقیق می‌کنیم. احتمالش زیاده. لنس کاملا مظنونه، البته من می خواهم اسم یک مظنون دیگر رو هم به این فهرست اضافه می کنم. احتمالاً او تنها کسی بود که می‌دانست داگلاس در کوپرز چیس و خیابان سنت آلبانز بوده. معتمد و محرم اسرار و همسر سابق این مرد مرده. زنی که آموزش دیده تا حریم خونه ها رو بشکنه و به اونها یورش ببره، زنی که آموزش دیده تا آدم بکشه. زنی که خیلی راحت موبایلش رو گم کرده. اون هم مظنونه، مگه نه؟ به نظرت این طور نیست؟»

الیزابت موافق است، میگه: «قطعا همینطوره. البته، تو هم همین قدر مظنون هستی، سو. تصور می‌کنم تو هم به اندازهٔ من ماهری؛ حتی شاید بیشتر، تو این مدت چند تا مهارت جدید هم یاد گرفتی. پس بذار بگیم، تو هم مشکوک بودی که داگلاس الماس ها رو دزدیده باشه؟»

سو تایید می کند و میگه : «فرض کنیم که همین طوره، آره.» خوشحال است گفتگو کمی پیشرفت کرده است. حالا می‌تواند الیزابت را کمی بهتر برانداز کند و ذهنش را بخواند.

الیزابت میگه: «شاید هم از قبل می‌دونستی. شاید تو و داگلاس دوتا همکار معمولی نبودین. تو اولین نفری نیستی که داگلاس اغواش کرده.»

سو می‌گوید: «بیا فرض کنیم همه اشتباه تو رو مرتکب نمیشند.»

الیزابت از سمت‌ خوبی به او حمله می‌کند. برای همین می گوید: «احسنت. یک مرتبه بحث بیست میلیون پوند پیش میاد. فقط یک نفر از جای اونها اطلاع داره. وسوسه کننده نیست؟

سو می گوید: «آره، خیلی وسوسه‌کننده‌ست.»

الیزابت میگه: «و البته تو فرصت های بی شماری داشتی تا داگلاس و پاپی رو به قتل برسونی، تو می دونستی کجا هستند، به محل زندگیشون دسترسی داشتی. اون‌ها هم به تو اعتماد داشتن. تو مسئول این پرونده بودی و اون خونه رو واسه‌شون آماده کردی. پس حالا هم مسئولیت تمیزکاری‌ها به عهدهٔ خودته.»

سو با سر تأیید می‌کند و میگه: «کم‌کم دارم با خودم می‌گم کاش اینها زودتر از این به ذهنم رسیده بود، مگه نه؟»

الیزابت می گوید: «اگه من بودم، راهی برای انجام این کار بدون کشت و کشتار پیدا می کردم.»

سو می‌گوید: «امیدوارم برای حرفه‌ای بودنم به اندازهٔ کافی احترام قایل باشی و بدونی من هم همین کار رو می‌کردم. حدود بیست سال با داگلاس کار کردم.»

الیزابت می گوید: «تسلیت می گویم. حالا که قبول داریم هر کسی در این اتاق، به جز جویس، ممکن است داگلاس را به قتل رسانده باشد، حالا می‌تونیم یه سری هم به آقای لومَکس بزنیم.»

سو می گوید: «شما تحت هیچ شرایطی به دیدن مارتین لومَکس نمی‌روید. خودمون حلش می کنیم.»

الیزابت می گوید: «البته، ما به دیدن مارتین لومَکس نمی‌ریم. جویس، باید این جمله رو به خاطر بسپریم.»

جویس می گوید: «دریافت شد.»

سو می گوید: «خب، الیزابت. تو گفتی که داگلاس می خواست چیزی رو بهت نشون بده»

الیزابت میگه: «بله همین رو گفتم.»

سو میگه: «خب، ما این را در جیب ژاکتش پیدا کردیم.»

دستش را توی کیسهٔ شواهد می‌کند و یک گردنبند قاب دار نقره ای از آن بیرون می آورد. داخلش فقط یک آیینه است. چیز دیگری نیست. آیا برای الیزابت معنای خاصی دارد؟

سو میگه: «فکر می کنم این چیزی است که او می خواست به شما نشان بدهد»

متوجه می شود که الیزابت بلافاصله آن را می شناسه. خوب البته...

سو میگه: «اسم تو روش حک شده.»

الیزابت گردنبند را برمی دارد. آن را در دست می گیرد و باز می کند تا آینه را ببیند. سو متوجه می شود که الیزابت به فکر فرو رفته است و می داند که به چه چیزی فکر می کند. سو لبخندی می زند و میگه: «خیلی خاطره انگیزه، الیزابت، حتما تو را خیلی دوست داشته»

الیزابت موافق است. میگه: «آره، البته به شیوهٔ خودش.»

سو می گوید: «تو خوش شانسی. یه مرد خوب عاشقت بود. خب، حتی اگه خوب نبود، مرد که بود.»

الیزابت لبخندی به لب می آورد.

سو می گوید: «خب، الان نصفه‌شبه و باید به رختخوابتون برگردید.»

اما امشب، سو هنوز یک کار دیگر برای انجام دارد. خوشایند نیست، اما مهم است. لنس جویس و الیزابت را از اتاق به بیرون هدایت می کند. از حالا به بعد سو باید مراقبشان باشد.