فصل دوم | گاهی وقت‌ها، به چشم‌هایت هم نمی‌توانی اطمینان کنی | قسمت سی و دوم | جویس


آیا تا به حال از مورین گیلکز حرفی زده ام؟ گمان می کنم چیزی نگفته ام، اما قصد بی احترامی نداشتم. امیدوارم ناراحت نشود. او در راسکین‌کورت زندگی می‌کند. همسرش موتور دارد و خودش گاهی به اینجا می آید تا لوازم اضافی اهالی را برای خیریه بنیاد قلب بریتانیا جمع کند.

یک بار یک بلوز بهش دادم و دفعهٔ بعد که به فیرهاون رفتم، آن را توی فروشگاه دیدم. کلی ذوق کردم. عکسش را برای جوآنا فرستادم، ولی او گفت: «خب، فکر کردی قراره باهاش چه کار کنن مامان؟» درهرحال، دفعهٔ بعد که به آنجا رفتم خبری از بلوزم نبود. خوشحال شدم. اگرچه این دفعه نتوانستم از چیزی عکس بگیرم.

خب، مورین گیلکز برادر زاده ای به نام دنیل یا دیوید دارد که هنرپیشه است. البته آنطور که مورین می گوید، کارش خیلی خوب است. اگرچه تابه حال او را در هیچ برنامه ای ندیده ام. نه حتی در یک قسمت از سریال مورس.

چند سال پیش، برادرزاده‌اش مو کاشت. تا حالا چنین چیزی شنیده‌اید؟ یک بار دکتر رانج توی برنامهٔ امروز صبح دربارهٔ این موضوع حرف زد. موهای پشت‌سر را برمی‌دارند و به بالای سر منتقل می‌کنند. حالا دیگر کچل نیستید.

ظاهراً نتیجه کار بسیار خوب بود و دانیل ده سال جوانتر به نظر می رسد، و اصلاً هم مشخص نیست مو کاشته است. البته همه اینها را مورین گفته، پس حرف من نیستند.

در واقع احتمالاً اینجا جایی نیست که باید این دفترچه خاطرات را شروع می کردم، بنابراین اجازه دهید لحظه ای به عقب برگردم. من کاملا خسته هستم

داگلاس و پاپی از دنیا رفته اند.

من و الیزابت به هوو رفته ایم و باید بگم انتظار نداشتم در روز سه شنبه آن قدر شلوغ باشد. دیگه کسی سرکار نمیره؟ داگلاس می‌خواست چیزی را به الیزابت نشان بدهد. توی خیابان سنت آلبانز (نزدیک استخر کینگ آلفرد) وارد خانه‌ای شدیم و آنجا بود که فهمیدیم به ضرب گلوله کشته شدند.

به گمانم داگلاس حقش بود، به سزای کارهایش رسید؛ اما مرگ پاپی چقدر دردناک است. با اینکه این روزها سعی می کنم زیاد غمگین نباشم، ولی خیلی دلم گرفت.

سه روز پیش پاپی توی اتاق پذیرایی‌ام نشسته بود. با یک دنیا تفریح و هیجان که در بیست سالگی پیشِ روته، چقدر ناعادلانه است بمیری. چه بوسه‌ها، قایق‌رانی‌ها، گل‌ها و کت‌هایی که از دست داد. هیچ‌وقت نتوانست شعرهایش را برای معشوقش بخواند. اگر منتظر بمانید تا عدالت زندگی را ببینید، حتماً دیوانه می‌شوید. اما هر کس که پاپی را کشته، بخشی از زیبایی های دنیا را از بین برده است.

قرار بود شیوون، مادر پاپی، امروز بیاید و من خیلی نگران بودم که باید ماجرای قتل را به او بگویم اما از آنجایی که جزو بستگان درجه اول پاپی است، یک راست به او خبر داده بودند و امروز برای تعیین هویت جسد به سردخانه می رود. زن بیچاره.

او برای من پیامی فرستاد و انتهای پیامش ایموجی گل شقایق و مینا گذاشته بود. خیلی تحت‌تأثیر قرار گرفتم. من هم به او پیام دادم و گفتم که هنوز هم از دیدنش خوشحال می‌شویم. سعی کردم من هم از ایموجی گل شقایق و بابونه استفاده کنم، ولی دکمهٔ اشتباهی را زدم و در عوض برایش گل شقایق و درخت کریسمس فرستادم. امیدوارم متوجه بشه.

بنابراین با دو قتل سر و کار داریم. اگر آندرو هاستینگز را هم حساب کنیم، می شود سه قتل، اما می دانیم چه کسی او را کشته است.

این روزها هر بار که به اتاق خواب می روم، یک نفر به ضرب گلوله به قتل رسیده است. خواستم بالش های اتاق مهمان را مرتب کنم اما ترسیدم و بی خیال شدم.

فکر نمی‌کنم بتوانیم با سو و لنس آنطور که با کریس و دونا و پلیس فیرهاون سرگرم می‌شویم، خوش بگذرانیم. حیف شد! اما مطمئنم تمام تلاشمان را می‌کنیم. نهایتاً همه را از پا درمی‌آوریم.

صحبت از لنس پیش آمد. اصلا به خاطر همین بود که درباره مورین گیلکز و برادر زاده اش محبت کردم. مشخص است که موهای لنس خیلی کم پشت شده است و دائم به این فکر می کردم که درباره کاشت مو با او صحبت کنم. سريع فهمیدم که لنس از آن مردهایی است که به موهای خود اهمیت می دهند. مدام منتظر بودم صحبتمان قطع شود یا سراغ گپ‌وگفت برویم، ولی فرصتش پیش نیامد. هر بار همه ساکت می‌شدند، با خودم می‌گفتم خوب الان وقتش است. ولی سو بحث زخم‌های پاپی یا خون پشت‌سر داگلاس را پیش می‌کشید. فرصتش را پیدا نکردم.

بنابراین امیدوارم دوباره لنس را ببینم، زیرا بهترین کار این است که هر چه زودتر جلوِ این چیزها را بگیریم. مورین گیلکز این طوری می گوید. یک دقیقه صبر کنید تا سریع نام برادر زاده اش را در گوگل جستجو کنم.

خیلی خوب، برگشتم. هیچ چیزی پیدا نکردم. این دو عبارت را جست‌وجو کردم: دنیل گیلکس بازیگر، دیوید گیلکس بازیگر. هیچ اثری از او نبود. شاید اسم کوچکش را درست نمی دانم، شاید هم نام خانوادگی اش گیلکز نباشد.

پس نه اسم کوچکش را می‌دانم نه فامیلی‌اش را. تازه زیاد هم بلد نیستم با گوگل کار کنم.

راستی، توی اینستاگرام به نایجِلا پیام دادم و دربارهٔ پختن سوسیس در شهد ملاس سوال پرسیدم. او هنوز پاسخی نداده است، اما می‌دانم سرش خیلی شلوغ است؛ پس می‌بخشمش. تازه اولین عکسم را هم به اشتراک گذاشتم؛ عکسی از یک صندوق پستی، و شخصی به نام sparklyrockgirl@ برام کامنت گذاشت: «عکس زیبایی است» و من را دنبال کرد. پس حالا یک دنبال کننده دارم. همه باید از جایی شروع کنیم.

نمی دانم الیزابت از مرگ داگلاس غمگین است یا نه؟ من هیچ‌وقت شوهر سابق نداشته‌ام، پس چیزی نمی‌دانم. می دانستم که زیاد از او خوشش نمی آید، البته الیزابت به بیشتر آدم‌ها چنین حسی دارد. ولی خوب، با همه ی آنها که ازدواج نمی کند. داگلاس هنوز او را دوست داشت، می توانستی این را ببینی. و تازه گردنبند الیزابت را هم در ژاکتش نگه می‌داشت که بسیار تأثیرگذار بود.

پس او باید غمگین باشد. تازه دیگر نمی‌تواند با استفان صحبت کند، به‌خصوص دربارهٔ این موضوع. حداقل من جوانا را دارم که با او صحبت کنم. امروز صبح به او پیام دادم تا بهش بگم که سه جسد دیده ام و سازمان اطلاعات چشم هایم را بست و از من بازجویی کرد. اخیراً فقط دربارهٔ مسائل بی‌اهمیت و شایعات غیبت کرده‌ام؛ مثلاً «فلانی آب‌مروارید گرفته» یا «یه روباه وارد مرغدانی شده». احساس می‌کنم حوصلهٔ جوآنا سر می‌رود. البته سرزنشش نمی‌کنم.

اگرچه درباره بیست میلیون پوند حرفی به او نمیزنم. دلیلش را نمی دانم، خب، می دانم. او می خواهد نظر بدهد و من حال و حوصله نظرهای جوآنا را ندارم.

تصور کنید ما الماس‌ها را پیدا کنیم. یعنی واقعاً چنین اتفاقی نمی‌افتد، فقط می‌خواهیم تصور کنیم. احتمالا مارتین لومکس آنها را پیدا می کند. شاید همین حالا هم پیدا کرده باشد یا سازمان اطلاعات پیدا می کند. یا مافيا.

ولی یک لحظه فرض کنیم من، الیزابت، ران و ابراهیم پیدایشان کرده‌ایم. شما هیچ وقت از کار ما سر درنمی آورید.

این‌طوری به هر کداممان پنج‌میلیون پوند می‌رسد.

نمیدانم، یعنی با پنج میلیون پوند چه کار می‌توانم بکنم؟ باید برای حیاط خلوت درهای جدید بخرم. احتمالا پانزده هزار پوند می شود البته ران کسی را می شناسد که همان درها را با هشت هزار پوند تحویل می دهد.

می‌توانم به جای شراب‌های 8.99پوندی سراغ نوشیدنی‌های 14.99پوندی بروم. ولی تفاوتشان را می‌فهمم؟

به جوآنا هم پول بدهم؟ او همین حالا هم مقدار زیادی پول دارد. قبلاً هر بار با دوست‌هایش بیرون می‌رفت، بیست پوند کف دستش می‌گذاشتم و کلی خوشحال می‌شد. عاشق نگاهش بودم. یعنی اگر حالا هم یک میلیون به او بدهم، چشم هایش برق می زند؟ فکر نکنم، احتمالا آن را در صندوق سرمایه‌گذاری ساختمانی یا جای دیگر پس انداز میکند.

پس واقعاً به پنج‌میلیون پوند نیازی ندارم. ولی مطمئنم امشب خوابش را می‌بینم. شما هم همین کار را می‌کنید، مگر نه؟